الشيخ عباس القمي
41
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي )
در اين وقت عمّ او مطّلب در مكّه سيّد قوم بود و كليد خانهء كعبه و كمان اسماعيل و علم نزار او را بود ، و منصب سقايت و رفادت او را داشت ، پس مطّلب به مدينه آمد و برادرزادهء خود را بر شتر خويش رديف ساخته به مكّه آورد ، قريش چون او را ديدند چنان دانستند كه مطّلب در سفر مدينه عبدى خريده و با خود آورده لاجرم شيبه را عبد المطّلب خواندند و به اين نام شهرت يافت . و از آن پس كه مطّلب به خانهء خويش شد ، عبد المطّلب را جامههاى نيكو در بر كرد و در ميان بنى عبد مناف او را عظمت بداد ، و ملكات ستودهء او روز تا روز بر مردم ظاهر شد و نام او بلند گشت و چنين بزيست تا مطّلب وفات كرد ، و منصب رفادت و سقايت و ديگر چيزها به دو منتقل گشت ، و سخت بزرگ شد چنان كه از بلاد و امصار بعيده به نزديك او تحف و هدايا مىفرستادند و هر كه را او زنهار ميداد در امان مىزيست ، و چون عرب را داهيهء پيشآمدى او را برداشته به كوه ثبير بردى و قربانى كردندى و اسعاف حاجات را به بزرگوارى او شناختندى ، و خون قربانى خويش را همه بر چهرهء اصنام ماليدندى ، امّا عبد المطّلب جز خداى يگانه را ستايش نمىفرمود . و بالجمله نخستين ولدى كه عبد المطّلب را پديد آمد ، حارث بود « 1 » از اين روى عبد المطّلب مكنّى به ابو الحارث گشت و چون حارث به حدّ رشد و بلوغ رسيد عبد المطّلب در خواب مأمور شد به حفر چاه زمزم . همانا معلوم باشد كه عمرو بن الحارث الجرهمى كه رئيس جرهميان بود در مكّه در عهد قصىّ ، جليل بن حبسيّه از قبيلهء خزاعه با ايشان جنگ كرد و بر ايشان غلبه جست و امر كرد كه از مكّه كوچ كنند . لاجرم عمرو تصميم عزم داد كه از مكّه بيرون شود و آن چند روز كه مهلت داشت كار سفر راست مىكرد ، از غايت خشم حجر الأسود را از ركن انتزاع نمود ، و دو آهو بره از طلا كه اسفنديار بن گشتاسب به
--> ( 1 ) نك : النفحة العنبرية ، ص 36 .