الشيخ عباس القمي

40

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي )

مال بود براى كار رفادت از برادر خود عبّاس زرى به قرض گرفت و حاجيان را طعام داد و چون نتوانست اداء آن دين كند منصب سقايت و رفادت را در ازاى آن قرض به عبّاس گذاشت ، و از عبّاس به پسرش عبد اللّه رسيد ، و از او به پسرش على و هم چنان تا غايت خلفاى بنى عبّاس . و بالجمله چون صيّت جلالت هاشم به آفاق رسيد ، سلاطين و بزرگان براى او هدايا فرستادند و استدعا نمودند كه دختر از ايشان بگيرد ، شايد نور محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه در جبين داشت به ايشان منتقل گردد ، و هاشم قبول نكرد و از نجباى قوم خود دختر خواست و فرزندان ذكور و اناث آورد كه از جمله اسد است كه پدر فاطمه والدهء حضرت امير المؤمنين عليه السّلام است ، و لكن نورى كه در جبين داشت باقى بود ، پس شبى از شبها بر دور خانهء كعبه طواف كرد و به تضرّع و ابتهال از حقّ تعالى سؤال كرد كه او را فرزندى روزى فرمايد كه حامل آن نور پاك شود . پس در خواب او را امر كردند به سلمى دختر عمرو بن زيد بن لبيد از بنى النّجار كه در مدينه بود ، پس هاشم به عزم شام حركت فرموده و در مدينه به خانهء عمرو فرود شده دختر او سلمى را به حبالهء نكاح در آورد و عمرو با هاشم پيمان بست كه دختر خود را به تو دادم بدان شرط كه اگر از او فرزندى به وجود آيد هم چنان در مدينه زيست كند و كس او را به مكّه نبرد ، هاشم بدين پيمان رضا داد و در مراجعت از شام سلمى را به مكّه آورد ، و چون سلمى حامله شد به عبد المطّلب بنا به آن عهدى كه شده بود او را برداشته ديگر باره به مدينه آورد تا در آنجا وضع حمل كند و خود عزيمت شام نمود ، و در غزه ( به فتح معجمتين ) - كه مدينه‌اى است در اقصى شام ، و ما بين او و عسقلان دو فرسخ است - وفات فرمود . امّا از آن سوى سلمى عبد المطّلب را بزاد و او را عامر نام كرد و چون بر سر موى سپيد داشت او را « شيبه » گفتند ، و سلمى همى تربيت او فرمود تا يمين از شمال بدانست و چندان نيكو خصال و ستوده فعال بر آمد كه « شيبة الحمد » لقب يافت و