محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

مقدمه 8

مناقب مرتضوى ( فارسي )

از اشعار لطيف و سخن ظريفش چندى به نمونه آورده شد ، تا گواهى بر مقال باشد : كدام ديده كه بر طلعت تو شيدا نيست * كدام دل كه وصال تواش تمنا نيست كدام تن كه به راه تو پايمال نشد * كدام سر كه ز عشقت انيس سودا نيست كدام كس كه نه چون خضر زندهء ابد است * كدام دم كه درو معجزِ مسيحا نيست كدام گُل كه ز عشقت نه بلبلى به قفاست * كدام سبزه كه صدگون درو تماشا نيست كدام ذره كه در وى نه آفتاب نهانست * كدام قطره كه در وى نهفته دريا نيست به هر كجا كه نظر افكنى جمال حق است * عيان يقين تو ببين كه جز او هويدا نيست مرا چه باك ز رسوايى است اى ناصح * كدام عاشق برگشته بخت ، رسوا نيست كدام چيز كه « كشفى » نه عاشق است بر او * از آنكه دلبر هر جايىاش به يك جا نيست و له ايضا : آن شاهدى كه از ما ، ما را ربود ماييم * ذاتى كه در دو عالم ، يكتا نمود ماييم آن نشئه‌اى كه از جان ، هستىِ جان ربوده * وان باده‌اى كه بر دل ، هستى فزود ماييم آن كو رهِ طريقت ، پويد به جان هميشه * وان كو درِ حقيقت ، بر دل گشود ماييم اى زاهد مذبذب ، تا چند غير بينى * باطن حق است بنگر ، گر در نمود ماييم بشناس صورت ما ، تا پىبرى به معنى * آيينهء جمالِ ربّ الْودود ماييم مرآت ذو الجلاليم ، خورشيد لا يزاليم * غرق محيط حاليم ، اوج و فرود ماييم در هر دو كوْن جز ما ، يك ذرّه نيست موجود * بنگر به چشم « كشفى » ، بود و نبود ماييم و له ايضا : اى مهِ هر جايىام تا در دلم جا كرده‌اى * در جهان چون آفتابم فرد يكتا كرده‌اى كيست جز تو آنكه آرد تاب ديدارت به دهر * تو به چشم خود ، جمال خود تماشا كرده‌اى تا گل حسن تو بشكفته است در بستان عشق * عالمى را همچو بلبل ، مست و شيدا كرده‌اى اى سپهر دلبرى را ماه از سوداى خويش * هر زمان خلقى دگر را رو به صحرا كرده‌اى زان دو گيسو پاى در زنجير دارى جانِ خلق * زان دو عارض آتش اندر ملك دلها كرده‌اى هم به من گفتى كه مهر من نسازى آشكار * هم مرا چون اشك من در خلق رسوا كرده‌اى تو به عشرت باده‌پيمايى ز هستى در خلا * برملا گو از چه ما را باده‌پيما كرده‌اى غلغل كوس عنايت بر شد از عرش برين * « كشفيا » تا از دل و جان ترك دنيا كرده‌اى « مير محمد صالح بن سيد عبد اللّه مشكين قلم اكبر آبادى ، از عرفاى عالى مقام سلسلهء قادريه