محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
406
مناقب مرتضوى ( فارسي )
نموده . متهورى دست راست او را به شمشير بيفكند ، او مصحف به دست چپ گرفت . ديگرى آن را نيز مقطوع ساخت و آن مسلمان مصحف را به هر دو بازو نگاه داشته به زخمى ديگر از پاى درافتاد ؛ چنانچه در باب علم اين واقعه بر سبيل تفصيل نوشته شده . المقصود ، آنگاه نايرهء قتال اشتعال يافته از جانبين مردان مرد و دليران معركهء نبرد در ميدان تاختند و به زخم شمشير برّان و سنان شعلهسان خاك بيابان را به خون يكديگر گل ساختند و تيغ يمانى يلان تندخوى آغاز سرافشانى كرد و تير تيز پرواز دلاوران پرخاشجوى شرط جانستانى به جاى آورد . مثنوى : نمود آغاز شمشير يمانى * ز دست پهلوانان سر فشانى سنان چون شعلهء آتش برافروخت * به چشم پردلان افتاد و جان سوخت كمان و تير چون پيوست با هم * جدا شد جسم و جان از هم به يك دم و در آن روز هولناك از اول صبح تا وقتى كه هودج خورشيد از تخت افلاك به جانب كرهء خاك متمايل شد ، آتش قتال مشتعل بود . بالاخره ، آفتاب فتح و ظفر از مطلع اقبال امير صفدر سر بر زد و اكثر مخالفان روى به وادى فرار نهادند . اما جمعى از جمله جهلهء بصره شتر عايشه را احاطه نموده ، دست از جنگ باز نمىداشتند . بنابرآن شاه مردان محمد بن ابى بكر و مالك اشتر و جمعى ديگر از دليران را فرمود كه : آن شتر پى كنند و ايشان بر اهل بصره حملات متواتر نموده ، خود را به شتر رسانيدند و مالك اشتر به دو ضرب پىدرپى دو پاى جمل را پى كرد و با وجود آن حال ، شتر از پاى درنيامد و مالك متحير شد . مقارن وقوع آن صورت ، شاه ولايت بدانجا رسيد ، فرمود : اى مالك ، يك پاى ديگر جمل را قلمزن كه او را جن نگاه داشته . چون مالك بر آن موجب عمل نموده ، شتر بيفتاد . و به روايت ابو حنيفهء دينورى ، آن جمل را عين بن ضيعه كوفى پى كرد . بر هر تقدير چون هودج متمايل شد ، عايشه فرياد بركشيد . امير به محمد بن ابى بكر گفت : خواهر خود را درياب . محمد نزديكتر رفته ، دست به هودج درآورد تا معلوم نمايد كه از زخم تير آسيبى به دو رسيده يا نى ؟ چون دستش بر دست عايشه خورد ، امّ المؤمنين فرياد بركشيد و زبان به نفرين گشاده گفت : تو كيستى كه دست تو به دست من رسيد كه به غير از دست رسول دست احدى نرسيده ؟ محمد ابى بكر گفت : از همه نزديكتر و دشمنترم نسبت به تو . چون برادر خود را شناخت ، خاطرش آرام گرفت . شاه مردان فرمان داد كه : هيچ كس گريختگان را تعاقب ننمايد و زخم خورده را نكشد . عايشه را به خانهء عبد اللّه خلف كه در سلك اعيان بصره انتظام داشت و در آن به زخم ذوالفقار به دار البوار شتافته بود فرستاد . »