محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

405

مناقب مرتضوى ( فارسي )

ميسره ترتيب داده ، رايت قتال و جدال برافراشتند و امير المؤمنين چنانچه نيز بايد و شايد ، به تسويهء صفوف جنود ظفر ورود پرداخته بر استر بيضاى سرور انبيا سوار شده ، فرمود : هيچ كس در امر محاربه تعجيل ننمايد . آنگاه به ميان هر دو صف شتافته ، زبان الهام بيان به نصيحت بگشاد و عايشه را بر بيرون آمدن از حريم حرمت و رفقاى او را بر شكستن بيعت ملامت فرمود . و به روايتى زبير و طلحه را پيش طلبيد و آن دو عزيز از مقام خود در حركت آمده به مرتبه‌اى نزديك امير رفتند كه گردن‌هاى اسبان ايشان از يكديگر گذشت و ام المسلمين بعد از اداى مقدمات هدايت آيين از ايشان پرسيد : چه سبب است كه با من علم قتال افراشته ، خون مرا حلال پنداشته‌ايد ؟ گفتند : چون تو اهل فتنه را از اطراف طلبيده بر قتل خليفهء مظلوم ترغيب نمودى ، بنابراين بر مسلمانان واجب است كه بر خلع تو مراسم اهتمام بجا آورند . فرمود : شما قصاص عثمان از من مىطلبيد و حال آنكه هنوز خون او از شمشيرهاى شما مىچكد . بياييد مباهله نماييم كه رضاى هركس مقرون به قتل عثمان باشد به عذاب منتقم جبار گرفتار گردد . چون ايشان از مباهله اعراض نمودند ، امير المؤمنين در نصيحت ايشان افزود ، در آخر با زبير گفت : به خاطر دارى كه روزى من و تو در خدمت آن سرور به جايى مىرفتيم و دست من در دست تو بود . آن سرور فرمود : اى زبير ، برادر مرا دوست مىدارى ؟ تو گفتى : بلى ، يا رسول اللّه . فرمود : اى زبير ، زود باشد كه به او در مقام مقاتله و محاربه آيى و در آن حال تو ظالم باشى . ( پوشيده نماند كه مورخان اين واقعه را به روايات مختلفه ايراد كرده‌اند . چون حاصل جمع روايات بغى زبير است ، كلك سخن گذار به تكرار او مبادرت ننمود ) . القصه ، زبير بعد از استماع سخن با امير المؤمنين گفت : يا ابا الحسن ، حكايتى به ياد من دادى كه اگر پيش از اين به خاطر مىداشتم ، هرگز با تو رايت مخالفت نمىافراشتم ؛ اكنون به خدا سوگند با تو حرب ننمايم . پس نزد عايشه رفته ، حديث مذكور در ميان نهاده قصد نمود كه از آن معركه بيرون رود اما پسرش عبد اللّه زبان ملامت گشاده ، گفت : از وهم شمشير على ترسيدى ، بنابراين مىگريزى ! زبير خشمناك شده سه نوبت خود را بر لشكر امير زد ، بىآنكه كسى را مجروح سازد و بازگشته گفت : اى پسر ، بر كسى كه بر جبن استيلا يافته باشد ، چگونه اين دليرى تواند بود ! پسرش چون در امر محاربت باز مبالغه كرد ، زبير گفت : من سوگند خورده‌ام كه هرگز با وى حرب نكنم . پسر گفت : به كفارت سوگند غلامى آزاد كن . زبير اين معنى قبول نموده غلامى كحول نام را آزاد كرده به دستور سابق در صف خود از براى محاربه ايستاد . امير المؤمنين على چون ديد كه صلح ميسر نيست به دست مسلم نام جوانى قرآن مجيد نزد ايشان فرستاد و مسلم رفته گفت : اى اهل بغى ، امير المؤمنين شما را به قرآن مجيد دعوت