محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
393
مناقب مرتضوى ( فارسي )
گذرانيد ، غلغله در ميان اصحاب مستطاب افتاد كه : آيا رايت را به كدام يك از ما خواهد داد ؟ ابن الحصيب گويد : هركه را با آن حضرت مظنهء تقربى بود ، اميد مىداشت كه صاحب علم او باشد و جمعى از قريش با يكديگر مىگفتند كه مقرر است كه مراد از اين مرد نه على بن ابى طالب است ؛ زيرا كه چشم وى به مرتبهاى دردمند است كه در موضع قدم خود نمىتواند ديد . چون سخن معجز اثر آن سرور به گوش امير المؤمنين رسيد فرمود : اللّهم لا معطى لما منعت و لا مانع لما اعطيت . يعنى خداوندا ، هيچ كس نتواند منع نمود چيزى كه تو عطا فرمايى . على الصّباح كه خروس زرينبال صبح جناح به انجاح نور و نيّر بافرّ ظهور بر بام جهانآشام اين قصر لاجوردى فام گسترانيده ، سعادتمندان فيروز جنگ كه در بيشهء دغا چنگ در كمر پلنگ زدندى و در بحر هيجا كام در كام نهنگ نهادندى ، بر در خيمهء سلطان « لى مع اللّه 2214224 خ 0 32 خ » و در سراپردهء بارگاه دينپناه محمد رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - مجتمع گشتند و هر يكى از اين سپهسالاران لشكر اولئك حزب اللّه را مظنهء آن بود كه شايد به اين سعادت عظمى و موهبت كبرى فايض گردد . و سعد وقاص گويد : در برابر چشم رسول به زانو درآمده ، برخاستم ؛ به اميد آنكه صاحب رايت من باشم . از فاروق اعظم منقول است كه گفت : هرگز امارت را دوست نداشتم مگر در آن روز . چون آن سرور از خيمه بيرون آمده ، فرمود : على بن ابى طالب كجاست ؟ مردم از هر طرف آواز برآوردند كه چشم او چنان درد مىكند كه پيش پاى خود نمىبيند . گفت : او را بياوريد . در اين اثنا امير المؤمنين على بن ابى طالب حاضر شد . آن سرور سر متبرك امير را بر ران مبارك خود نهاده ، آب دهان خود در چشم ميمونش افكند . در حال ، رمدش زايل گشت و چشمان نرگسينش تر و تازه بهتر از حالت اول شد . بعد از آن ، دوباره او دعا فرمود : الّلهمّ ، اذهب عنه الحرّ و القر . امير المؤمنين گويد : به بركت دعاى رسول ، ديگر هرگز به سرما و گرما متأذى نگشتم . و از ابن ابى ليلى مروى است كه : امير المؤمنين در گرماى تموز جامهء پنبهدار پوشيده ، از آن باك نمىداشتى و در سرماى عظيم جامهء تنك در بر كردى و بر وى متعذر نبودى . ديگر در مدت حيات درد سر و چشم بر آن قرة العيون اوليا عارض نشد . و شأن نزول حديث : « لاعطينّ الراية » ، تا آخر به دستورى كه مذكور شد ، در اكثرى از كتب معتبره احاديث به تخصيص در صحيح مسلم و بخارى و در اوسط طبرانى و صواعق محرقه ابن حجر نيز مسطور است . القصه ، چون از رمد چشم خلاصى يافت ، حضرت رسالتپناه رايت فتح آيت به او داده و زره خود را در او پوشانيده ، ذوالفقار بر ميانش بسته فرمود : يا اخى ، محاربه كن تا آن زمان كه خداى تعالى بر تو مفتوح گرداند . به خدا سوگند كه اگر يك كس را خداى تعالى به واسطهء تو هدايت كرامت فرمايد ، تو را بهتر است از هزار شتر سرخموى كه در راه حق - جلّ و علا -