محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
339
مناقب مرتضوى ( فارسي )
منقبت : هم در كتاب مذكور از سيّد على واعظ - رحمة اللّه عليه - مروى است كه : « روزى امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - بعد از انتقال سيّد المرسلين از سراى فانى به ملك جاودانى در مسجد كوفه وعظ مىگفت و به الماس بيان گوهر مواعظ مىسفت . آنگاه فرمود : اى مردمان ، اگر سيّد آخر زمان دنيا را بدرود كرده [ و ] رو به شاهراه آخرت آورده من به حكم پروردگار ، وصى آن عالى جنابم و او را قايم مقام و نايب منابم ؛ هرگونه مشكلى كه به شما روى مىآرد روى طلب به سوى من آريد و از من حل آن مشكل طلب داريد كه مخفيات بر من ظاهر و پيداست و مغيبات روشن و هويدا ؛ علم اولين و آخرين گوهر خزينهء من است و راز آسمان و زمين در سينهء من ؛ از حال مور و مار آگاهم و مطلع بر حال سپيد و سياهم ؛ حال مرغان هوا بر من ظاهر است و احوال ماهيان دريا باهر ؛ و به آنچه بود و هست و خواهد بود اطلاع دارم [ و ] واقف از اطاعت و عبادت اهل هر شهر و ديارم ؛ اگر خواهم شرق را غرب گردانم و زن را مرد ، ارض را سما و جابلقا را جابلسا . مشركى در آن جمع بود كه گنج قارون داشت و از كثرت مال لواى تفاخر و تكبر مىافراشت . از استماع كلام ولايتنظام در دشت انكار راه نورديده ، چون از مسجد بيرون شد ، غضب الهى او را مسخ كرده سگى گردانيد . چون حال خود بر اين منوال ديد ، از انديشهء باطل پشيمان گرديد به مسجد بازآمد به اميد اينكه امير المؤمنين از عين عنايت بر وى نظرى اندازد و از براى درد بىدرمانش دوايى سازد . چون درآمد ، مؤمنان رو به زجر آوردند و به ضرب سنگ و چوبش بيرون كردند . چون راه نيافت به سوى خانه بشتافت و در مضجع خود به بستر ابريشمين و ديبا بخسبيد . زنش چون ديد سگى بر فرش شوهرش خسبيده ، كنيزان را فرمود روى به اخراج آوردند و به سنگ و چوب سر و دندانش شكسته از خانه بيرون كردند . چون به ميدان رسيد ، سگان محله رو به او آوردند و به سوى او دويدند و دندان و ناخنش بدريدند و به زجر از شهرش بيرون كردند . به ضرورت روى به صحرا نهاد و در برّ مجنون افتاد . مدت پنج سال سرگردان بود ، هيچ چيزى در حلقش فرو نمىرفت و خداى تعالى مرگش نمىداد و در آن بيابان تلّى از ريگ بود . روز و شب به گردش مىگرديد از برف و باران و گرما و سرما عذاب مىكشيد . چون آن سگ منافق ناپديد شد ، خويش و قوم روى به هر جانب آورده او را طلب كردند . هرچند بشتافتند ، اثرى از او نيافتند و آخر قرار دادند كه او را دشمنى به قتل رسانيده و به راه عدم راهى گردانيده . لواى ماتم برافراشتند و عزاى او را داشتند . آن بدسگال بىدين زنى داشت با يقين پاكيزه روزگار و در غايت حسن و جمال . دلش از