محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
340
مناقب مرتضوى ( فارسي )
محبت محمد - ص - و آل او مالامال . آن پرىرخسار در ماتم شوهر سياه پوشيده مدت پنج سال در آن لباس چون آب حيات در ظلمات بود ، سرشك اندوه از ديدهء جان مىگشود . عورات روى در نهى آوردند و از عزا داشتن منعش كردند و گفتند چندين ماتم داشتن چراست ! اگر شوهر رفت ، به عدد هر موى تو در هر سويى شوهرى است . چون از قال و مقال عورات ملول و محزون گرديد به خدمت شاه مردان رسيده به موقف عرض رسانيده كه مشكلى روى به من نموده و آتش در نهاد من افتاده . حلّال مشكلات و سهّال معضلات فرمود كه : رو به راه تقرير آر و مشكل خود را بيان نماى تا مشكل تو را حل نمايم و گره رشتهء جانت بگشايم . گفت : روزى شوهرم تنها از خانه بيرون خراميد و ناپديد گرديد ؛ مدت پنج سال است كه به هر سوى مىپويم و او را مىجويم نه از او اثرى يابم نه خبر . امير المؤمنين فرمود : اى زن ، شوهرت زنده است اما به جان درمانده . به خانه رو ، طعام مهيا كن و طعام را بردار با محرمان خود راه بر وادى مجنون بسپار ، مقدار دو فرسنگ و در آن بيابان بپوى . چون تلّ ريگ به دست چپ به چشم تو درآيد ، شوهر خود را در حوالى آن بجوى . زن خوشحال شده به سوى خانه روان گرديد و طعام رنگرنگ مهيا ساخت و به سوى برّ مجنون شتافت . تلّ ريگى ديد به بالايش رفته به هر طرفى نگريد بعد از ساعتى سگى ديد بر فراز تلّ به نظر رسيد . خواست تا بالا رود از ضعف قوت نبود . زن با كسان خود چون به پايين آمد ، آن سگ به پايش افتاده بىهوش گرديد . بعد از آنكه به راه هوش پوييد ، زن غلام خود را فرمود كه : روى در مرحمت بنه و به اين سگ پارهنان و مقدارى حلوا بده . غلام گرده نانى پيش سگ انداخت . سگ را ضعف هاضمهاش از خوردن محروم ساخت . زن در اين وادى متعجب افتاد و به دست خود جام آبى پيش سگ نهاد . سگ چون خواست بياشامد ، خاك سياه در جام پيدا گرديد . زن متحير مانده گفت : اى خالق ارض و سما ، تو دانا و بينايى ، نمىدانم اين چه حال است ! مرا امير المؤمنين گفت به سوى برّ مجنون رو كه شوهر خود را ببينى [ و ] گل مراد از گلشن ديدارش چينى . من به موجب فرمودهء او گرد اين صحرا گرديدم و بجز اين سگ چيزى نديدم و يقين دانم كه او خلاف نگويد . پس روان گرديد پيش امير المؤمنين و از لعل مذاب گوهر ناب بباريد كه مرا فرمودى به برّ مجنون رو كه شوهر خود را ببينى و از ديدار او گل مراد بچينى . به فرمان تو به سوى آن بيابان رفتم در آنجا به غير از سگى نديدم . امير فرمود : اى زن ، شوهر تو همان سگ بود كه در آن صحرا ديدى و از ديدنش در باديهء حيرت افتادى . زن اين سخن بشنيد در پاى امير افتاده از تضرع افغانى بركشيد گفت : اى امير مؤمنان و مقتداى متقيان ، سرّ اين معنى را بيان نماى و نقاب از روى اين راز بگشاى . فرمود : شوهر تو مشرك بود به خدا و به مصطفى ؛ دشمنى نمود و در ولايت من شك آورد ، خداى تعالى او را مسخ