محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

338

مناقب مرتضوى ( فارسي )

مىفرمود : چون شهسوار عرصهء « سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى » 7853224 خ 0 45 خ و رازدار محفل « قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى » 8853224 خ 0 46 خ از خاكدان اين طارم اعلى عزم سفر نمود و كوزهء پر از آب بر بالين مباركش بود ، هنگام توجه چون دامن پاكش بر كوزه سايه گسترد افتاد ، سر بر زمين نهاده آبش رو به سرشارى آورد و براقش مانند برق روى به رفتار نهاد . چون از معراج مراجعت نمود ، آب كوزه در ريزش و بسترش همچنان گرم بود . جهودى در آن مجلس چون اين خبر بشنود ، انكار نموده به خانه رفت . زوجهء خود را ديد دست درآرد آلوده روى به خمير كردن دارد و از جهت آب راه انتظار مىسپارد . چون شوهر را ديد ، گفت : آنقدر آب نيست كه خمير كنم به سوى چشمه راه بسپار و كوزهء آب بيار . كوزه برداشته متوجه چشمه گرديد و كوزه را پر از آب گردانيد و به ارادهء غوطه زدن بر كنار چشمه گذشت . قضا را كوزه افتاد و آب ريختن آغاز نهاد . يهودى رخت كنده بر سر سنگى ماند و در آب غوطه خورد . چون سر برآورد خود را دخترى ديد برهنه در كنار دريايى در آنجا نه خويشى و نه آشنايى . در راه تحير رخش تعجب راند و در كار خود حيران ماند . از آنجا برخاسته روان گرديد . ناگاه به زن هندويى رسيد . چون زن هندو او را برهنه ديد ، از روى ترحم لباسى به او داد تا خود را بپوشد . پس روى در تفحص حال او راند و استفسار حال پرسيد . راز خود آشكار گردانيده روى به شهر نهاد . هركه را نظر بر او افتاد ، دل از دست بداد و در راه عشق او بپوييد و عاشق او گرديد . خواجهء مالدارى او را به عقد خود درآورد و به خانهء خود برد و مدت شش سال در خانهء شوهر بسر برد و پنج پسر آورد . روزى به دريا رو نهاده در آب فرو رفته غوطه خورد . چون سر برآورد ، خود را به صورت اصلى ديد . بر سر همان چشمه كه اول غوطه خورده بود لباس را همچنان بر سنگ ديد و مشاهده نمود كه هنوز آب كوزه مىريخت و به خاك مىآميخت . متحير گرديده رخت پوشيده و كوزه برداشته راه خانه پوييد . زن را ديد همچنان دست در خمير آلوده بر همان نوع كه بود . كوزه را بنهاد و راه مسجد سپرد و روى به مسجد آورد ديد كه امير المؤمنين همچنان بر سر منبر وعظ مىگويد و از آن ، رضاى پروردگار مىجويد . در آن وقت تصديق معراج نمود و روى در ندامت آورده چشمهء اشك از ديده بگشود به خدمت امير المؤمنين آمده التماس كرد كه طريق اسلام عرض نماى و زنگ كفر از دلم بزداى كه از كفر و كافرى بيزار گرديدم و به شاهراه اسلام از روى اعتقاد پوييدم . امير المؤمنين فرمود : تا پنج پسر نياوردى ، تصديق ما نكردى . پس به او اسلام عرض نمود و زنگ كفر از آينهء جانش بزدود . » مؤلف گويد : اين هر دو قصه را ابن حسان نيز منظوم ساخته .