محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

335

مناقب مرتضوى ( فارسي )

تعليم نموده فرمود : اين اسماء را بر اعضاى مقطوعهء او برخوان و از بركت اين اسماء به اذن اللّه تعالى اعضايش صحيح و سالم گردان و با وى بگوى على بن ابى طالب مىگويد به سوى همان مسجد بپوى و به همان نوع مدح ما بگوى و زبان سؤال برگشا و نان و حلوا طلب نماى كه شخصى تو را به همان خانه برده و سفرهء احسان بگسترد و براى تو نان و حلوا آورد . چون در آن خانه‌نشينى عجيبى از عجايبات بينى . خضر - عليه السّلام - به طرفة العين به گورستان مصر رسيده و آن مظلوم را دريافته ، اسماء اللّه خوانده بر وى دميد ، در ساعت اعضاى مقطوعه‌اش درست شد ، چشمش بينا گشت و زبانش گويا ، پايش روان گرديد و دستش گيرا . آنگاه پيغام امير به او رسانيده مدّاح حسب الحكم رو به همان مسجد نهاد و زبان مدح و منقبت بگشاد و به دستور سابق نان و حلوا طلب نموده ، جوانى برخاسته گفت : من حاجت تو را برآرم و نان و حلوا بر سفرهء احسان گذارم . پس او را به خانهء خود برد . چون مدّاح ديد كه همان خانه است كه آن خارجى اعضاى او را در آنجا بريده ، انديشه به خاطرش راه نورديد . بالاخره با خود گفت : چون حكم پادشاه ولايت‌پناه است روى در خلاف آوردن نه راه است . القصه ، آن جوان سفرهء احسان گسترانيد و نان و حلوا حاضر گردانيد . مدّاح چون اين حال مشاهده نمود از روى تعجب زبان بگشود گفت : ديروز همين خانه ظالمى اعضاى مرا بريده به حال مرگ رسانيده و تو امروز ابواب مرحمت مىگشايى ؛ چون است به من شفقت مىنمايى ! در اين وادى حيرانم و از اين حيرت سرگردانم ! در اعلان اين راز درآى و سرّ اين معنى بيان نماى . جوان گفت : ظالمى كه ديروز به تو ظلم كرده پدر من بود و من آن جفا را كه به تو كرد نپسنديدم و به غايت ملول و اندوهگين گرديدم . چون شب درآمد به خواب رفتم . امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - را در خواب ديدم كه از روى غضب متوجه پدر من است و گفت : اى خرس سياه ، آنچه با مدّاح ما كردى سزاى آن ديدى كه در دنيا مسخ گرديدى و در آخرت رخت به دوزخ كشيدى . چون از هول اين واقعه بيدار گرديدم ، او را به صورت خرس سياه ديدم . فى الحال ، زنجير در گردنش انداختم و در خانه‌اش پنهان ساختم تا كسى حال او نداند و ما را از صحبت خود نراند . الحال ، آن خرس در اين خانه است . برخيز بيا تا او را ببينى و ميوهء نشاط و مسرّت از نخل محبت شاه ولايت چينى . چون مدّاح به سوى آن خانه روان گرديد ، خرس سياهى ديد . پس بر زمين افتاده جبين نياز به خاك عجز نهاده شكر حقّ تعالى بجا آورد و اهل بيت را ستايش كرد . در آن حال برق غضب الهى بدرخشيده و آن خرس سياه را سوخته خاكستر گردانيد . آن جوان پدر را به آن حال ديده از عقيدهء خوارج بيزار گرديد و رو در تولّاى مولا آورد و از اعداى اهل بيت تبرّا كرد . » الحمد للّه على التوفيق .