محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
330
مناقب مرتضوى ( فارسي )
فاطمه زكيّهء مرضيه . من از آنها سؤال كردم كه : اين منعوت و ممدوح كيست ؟ گفتند : امير مؤمنان و پيشواى متقيان ، تقسيمكنندهء دوزخ و بهشت ، سرور غالب على بن ابى طالب . گفتم : او را مىشناسيد ؟ گفتند : چون نشناسيم كه پدر مادر حرب صفين به ركاب سعادت انتساب او شهادت يافته و بعد از فوتش به خانه آمده به مادر ما فرمود : چگونه مىگذرانى ؟ گفت : به خير مىگذرد يا امير المؤمنين . و ما هر دو خواهر به مشايعت او از خانه بيرون رفتيم و چشم راست خواهر كوچك از تشويش جدرى نابينا شده بود . چون نظر فيض اثرش بر ما افتاد ، آه دردناك كشيده اين بيت به زبان معجز بيان راند . عربيه : قد مات والدهم من كان يكفلهم * فى النّايبات و فى الاسفار و الحضر 7753224 خ 0 35 خ و بعد از آن دست مبارك بر چشمش كشيد ، در ساعت بينا شد چنانكه رشته در سوفار سوزن مىكشيد . » منقبت : هم در كتاب مذكور مسطور است كه : « ارباب سير و اصحاب خبر - رحمهم اللّه - چنين آوردهاند كه : چون مكث لشكر ظفر اثر امير المؤمنين در صفّين به طول انجاميد ، مردم از بسيارى جوع و كمى آب و زاد و عليق دواب بر سبيل شكايت گفتند : يا امير المؤمنين ، ما را قوت يك روزه و جهت مراكب عليق يك شبه نمانده و بنابراين كمال اضطراب رو نموده . روز ديگر بعد از نماز صبح آن آفتاب اوج ولايت بر تلّ بلند برآمده دست نياز به درگاه كريم كارساز برداشته ، جهت توسيع قوت و توقير مصالح و ما يحتاج دواب آن قوم به استصواب از ربّ الارباب مسألت كرده مراجعت نمود . هنوز به منزل فيوض نازل نرسيده بود كه قافله از غيب رسيده آنچه ما يحتاج از قسم گوشت و آرد و خرما و جامههاى دوخته در رسانيد ؛ همچنين علف دواب و پوشش آنها از جلّ و غيره آماده گرديد . بعد از آنكه اصحاب به تمامى از اسباب سفر - از قسم مأكولات و ملبوس - ابتياع نمودند ، اهل آن قافله از صفّين رو به باديه نهادند و بعد از آن هيچ احدى را معلوم نشد كه چه جماعت بودند و از كجا آمده به كجا رفتند . » منقبت : هم در كتاب مذكور مسطور است كه : « خارجى با مؤمنى جهت محاكمه پيش امير المؤمنين آمد . چون حقيقت حال و راستى مؤمن ظاهر شد به مقتضاى شريعت غرّا و