محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

271

مناقب مرتضوى ( فارسي )

گوهرفشان گفت : در عهد رسول قاعده بود كه هركس از اصحاب - رضى اللّه عنهم - بر سر اسيرى جامه مىانداخت [ و ] ديگر كسى بر آن جامه چيزى زياده نمىكرد ، آن اسير تعلّق به او مىداشت ؛ شما نيز چنين كنيد . دو كس به طلب آن‌كه خوله را به زنى بگيرند ، جامه بر وى انداختند . خوله گفت : لا و اللّه ، هرگز اين خيال صورت نبندد و اين امر محال از قوّه به فعل نيايد و هيچ كس مرا مالك نتواند شد مگر آنكه خبر دهد از آنچه در حين ولادت من از من واقع شده و بيان كند آنچه در آن وقت تكلّم نموده‌ام . يكى از حضّار گفت : اى دختر ، به فزع آمده سخنان بىحاصل و لاطايل مىگويى . گفت : به خدا كه من در اين قول صادقم ، نه كاذب . در اين اثنا امير المؤمنين على - كرّم اللّه وجهه - به مسجد درآمد و اين ماجرا بر سبيل استماع نموده ، فرمود : اى قوم ، صبر كنيد تا از اين ضعيفه كيفيت حال سؤال كنم . بعد از آن فرمود : اى خوله ، چه مىگويى ؟ گفت : اين جماعت قصد تملّك من دارند و من منتظر آن كسم كه خبر دهد از آنچه در حين ولادت از من واقع شده . فرمود : گوش و دل به جانب من دار و روى توجه به سوى من آر . در آن وقت كه تو در شكم مادر بودى و درد طلق بر مادرت غالب شد ، دست به مناجات برداشته گفت : « اللهم سلّمنى من هذا المولود . » يعنى بار خدايا ، مرا در ولادت اين فرزند سلامتى كرامت فرما . در آن ساعت دعايش مقرون به اجابت گرديد و تو متولّد شده ، گفتى : « لا إله الّا اللّه ، محمّد رسول اللّه » و گفتى : اى مادر ، مرا به حبالهء سيّدى درآر و او را از من فرزندى متولّد خواهد شد . جماعتى كه در آن وقت حاضر بودند از سخنان تو متحيّر گشتند و آنچه از تو شنيده بودند ، بر تختهء مس نقش نمودند و آن تخته را مادرت در محل تولّد تو دفن كرد . چون بر وى اثر موت ظاهر شد ، تو را به محافظت وصيت نمود . در زمانى كه تو را اسير مىكردند ، تمامى همّت خود مصروف بر اخذ آن لوح نموده ، وقت بيرون آمدن خود را به آن رسانيده بر بازوى راست خود بستى . بيرون آر كه صاحب فرزند منم و نامش محمّد خواهد بود . راوى گويد : ديدم خوله را كه رو به قبله نشسته گفت : « اللّهم انت المفضّل المنّان [ اوزعنى ان اشكر نعمتك الّتى انعمت علىّ ] و لم تعطها لاحد الّا و اتممتها عليه 6913224 خ 0 39 خ » و آن تخته مس را بيرون آورده ، پيش حضّار مجلس انداخت . چون صحابه اين نوع واقعهء غريبه مشاهده كردند ، گفتند : « صدّق رسول اللّه ، حيث قال : انا مدينة العلم و علىّ بابها » بعد از آن ابو بكر - رضى اللّه عنه - گفت : يا ابا الحسن ، اين دختر ملك توست . امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - خوله را جهت احتياط به اسماء بنت عميس كه در آن ايّام زوجهء ابى بكر - رضى اللّه عنه - بود ، سپرد تا از براى او والى پيدا شود . بعد از يك ماه برادر خوله آمده ، از جانب خواهر وكيل شده به امير المؤمنين عقد بست . » بيت :