محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
272
مناقب مرتضوى ( فارسي )
برو علم يك ذرّه پوشيده نيست * كه پيدا و پنهان به نزدش يكيست منقبت : هم در كتاب مذكور از ابن عباس منقول است كه : « در زمان با برهان قدوهء اصحاب ، عمر بن الخطّاب مردى به نواحى آذربايجان شترى داشت كه معاش عيال و اطفالش از كرايهء آن مىشد . روزى از غلبهء مستى مهار گسسته رو به بيابان نهاد . آن مرد هرچند در گرفتنش سعى نمود ، مفيد نيفتاد و لاجرم از اقربايش گفتند : ما شنيدهايم كه امثال اين مشكلات چون در حين حيات آن سرور كاينات - عليه افضل الصّلوة - واقع مىشد به آن سرور عرض مىكردند ، حقّ سبحانه از يمن دعاى بىريايش آسان مىگرداند . اگر رسول ايزد متعال از دار فنا به دار بقا انتقال نموده ، او را جانشينى هست ؛ پيش او بايد رفت تا به بركت دعايش اين شتر رميده رام گردد . صاحب شتر خود را به مدينه رسانيده به ملازمت سامى خليفهء ثانى آمده ، اظهار حال كرد . فرمود : تو را استغفار بايد نمود كه مدّعا حاصل شود . گفت : اى امير ، بسيار استغفار كردم مؤثر نيفتاد . پس فرمود : من مكتوبى بنويسم اما بايد كه تو دلير رفته پيش آن شتر 8913224 خ 0 40 خ بيندازى تا مدّعا به حصول انجامد . بعد از آن نوشت : اين مكتوبى است از جانب امير المؤمنين عمر به شما اى اصناف جن و گروه شياطين كه شتر رميده را مطيع و منقاد گردانيد و از مخالفت اين حكم برحذر باشيد . آن مرد مكتوب را تعويذ دل سوختهء خود ساخته ، متوجّه آذربايجان گشت . راوى گويد : من به خدمت امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - رفته صورت واقعه معروض داشتم . فرمود : مطابق معجزهء نبى كرامت ظاهر نشود مگر از وصى . چون اين سخن شنيدم ، مترقّب و مترصّد مىبودم كه اگر كسى از آذربايجان بيايد ، حال صاحب شتر معلوم كنم . روزى ديدم آن مرد مىآمد . چند قدمى پيش رفته از حالش پرسيدم ، گفت : چون مكتوب پيش شتر افكندم ، حمله بر من كرده مرا بر زمين انداخت . پس برادرم با جماعتى در رسيدند ، به تردّد بسيار مرا خلاص كردند . بعد از آن مدّت مزيد 9913224 خ 0 41 خ تشويش كشيدم و اين زخمى كه بر روى من مىبينى ، در آن وقت واقع شده . چون به حال آمدم ، گفتم پيش امير المؤمنين عمر رفته اظهار حال خود كنم تا فكر معيشت عيال و اطفال من نمايد . چون به دار الشّرع متوجّه شد ، من به او همراه رفتم . عمر - رضى اللّه عنه - بعد از استماع احوالش گفت : حقّ سبحانه براى هر كارى كسى را آفريده . اى ابن عباس ، اين مرد را پيش على بن ابى طالب برده حقيقت كار معروض دار . چون من و آن مرد به ملازمتش رسيديم به مجرّد مواجهه متبسّم گشته فرمود : برو به آن موضعى كه شتر توست و بگوى : « اللّهم انّى اتوجّه نبيّك نبىّ الرّحمة و اهل البيت الّذى اخترتهم على العالمين . اللّهم ذلّل لى صعوبتها و اكفنى شرّها فانّك الكافى و المعافى و الغالب القاهر 0023224 خ 0 42 خ . »