محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
270
مناقب مرتضوى ( فارسي )
بنابراين كافرند كه داخل مىشوند در دوزخ و حال منافقان سختتر است از ايشان . در اين حال مردى ديگر آمده ، گفت : يا امير المؤمنين ، دلالت مىكن مرا به عملى كه به وسيلهء آن خداى تعالى نجات دهد . فرمود : بشنو كه اقامت دنيا بر سه چيز است : به عالم عامل و ناطق و مالدارى كه بخل نكند مال خود را بر اهل دين و فقير صابر ؛ هرگاه عالم نپوشد علم خود را و غنى بخل ورزد و فقير صبر نكند ، آن هنگام ويل و ثبور است ( يعنى آن زمان دنيا هلاك مىشود ) . و عارفان خداشناس مىدانند كه دار دنيا رجعت مىكند به كفر و مردمان مغرور نشوند به كثرت مساجد و جماعت طايفهاى هستند كه بدىهاى ايشان جمع است و دلها پريشان . ايّها الناس ، خلق اللّه سه طايفهاند : زاهد و راغب و صابر ؛ و زاهد آنكه شاد نمىشود به چيزى و نمىگيرد از دنيا كه به سوى او آيد و محزون نمىگردد از آن چيزى كه برود و صابر بر آنكه آرزوى دنيا نمىكند اما چون به دست آيد متعرض مىشود از وى ، جهت آنكه مىداند خرابى عاقبت او را و راغب باك ندارد از حلال و حرام دنيا كه به او رسد . سايل گفت : يا امير المؤمنين ، نشانهء مؤمن چيست ؟ گفت : آن است كه نظر كند به چيزى كه خدا واجب گردانيده است بر وى و روى به آن آرد و نظر كند به آنچه خلاف در آن است و بيزار شود از آن . سائل گفت : راست فرمودى اى امير المؤمنين و ناپيدا شد . امير تبسّم نموده ، فرمود : برادر من خضر - عليه السّلام - بود . » منقبت : در كفايت المؤمنين مسطور است كه : « ابو بكر - رضى اللّه عنه - در زمان خود خالد بن وليد را با جماعت كثير بر قبيلهء بنى حنيفه كه ايشان در اداى زكات اموال تأخير مىنمودند فرستادند تا به راه راست دلالت كند . خالد بر آن قبيله غالب آمده ، غنايم و اسير بسيار به دست آورد . چون اسيران را به مسجد درآوردند ، دختر يكى از اكابر قبيله خوله نام در آن ميان بود و چون نظرش بر مرقد منوّر حضرت رسالتپناه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - افتاد ، نزديك به قبر رفته بعد از گريهء بىنهايت و نالهء بىغايت گفت : يا رسول اللّه ، پيش تو به شكايت آمدهام . چون نظر خليفه بر آن دختر افتاد ، گفت : چه شكايت مىكنى ؟ گفت : ما قائل كلمهء طيّبهء لا إله الّا اللّه ، محمّد رسول اللّه هستيم . ما را چون اسير كردهايد ؟ خليفه فرمود : شما منع زكات كرديد . خوله گفت : اين واقعه نه چنين است كه مردم خاطرنشان تو كردهاند ليكن در زمان حضرت رسالتپناه از اغنياى ما زكات گرفته به فقيران مىدادند . ما گفتيم حال نيز به دستور سابق عمل كنيد ، التماس ما مبذول نداشته ما ضعيفان را اسير كردند . يكى از حضّار گفت : يا امير المؤمنين ، چه با اين دختر سخن مىكنى كه ايشان بعد از اسيرى اينگونه كلمات عجز مىگويند . خوله گفت : من راست مىگويم ؛ شما هرچه خواهيد كنيد . پس خليفهء زمان به زبان