محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
8
مناقب مرتضوى ( فارسي )
سرِ ما آستان خدمتِ توست * گر برانى وگر ببخشايى و ساعة فساعة ، بل آنا فآنا ، جهان جهان فيوض و عالم عالم سرور فايض النّور از آن مطلع آفتاب هدايت و منبع درياى ولايت مىربايند و اين بيت آهسته در گوشش خواندم . بيت : دشنام به مذهبى كه طاعت باشد * مذهب معلوم و اهل مذهب معلوم و كوشش نمودم كه از تبرّا تبرّا كرده ، تولّا به تولّا آرد . در جواب گفت : مدّت مديد و عهد بعيد است كه فقرا از بلدهء تبريز به عرصهء هند آمده ، به خداى بىچون لميزل به هر ديارى و به هر مقامى كه نام نامى و مناقب گرامى حضرت شاه ولايت پناه - عليه السّلام - مذكور مىشد ، تغييرى در رنگ و روى اين جماعت لعين ، عيان معاينه كرده و بسيارى از جهّال ضالّ در صدد آزار و در مقام انتقام گشتهاند . بنابراين ابرام تمام نمودم ، گفتم : اين نيز از كثرت عشق و استيلاى محبّت تواند بود و اين اشكال را فى الحال ، به دو توجيه وجيه تشريح و تنقيح توان داد : وجه اول آنكه ) شرط عاشق است كه از فرط رشك و غيرت روا ندارد كه اسم معشوقش را غيرى بر زبان راند . چنانچه در يكى از رسائل به نظر قايل درآمده كه مجذوبى از مجذوبان الهى ، صاحب اين حال بوده . اگر كسى در حضورش اللّه گفتى ، از وفور رشك با وى به سنگ و كلوخ معاملت نمودى . و آه جانكاه از دل كشيده ، خاك راه بر سر افكنده ، گريهكنان گفتى : چرا غيرى نام مطلوب و محبوب من بر زبان آرد . وجه ثانى آنكه ) عشّاق را رسمى است اضطرارى و دأبى است بىاختيارى كه هرگاه اسم معشوق در حضور ايشان مذكور گردد ، ناگاه تغييرى در چهره پديد آيد كه رنگشان به زردى متبدّل شود . چنانچه صاحب هدايت السّعداء ، از كتاب شفاء نقل مىكند كه : « امام جعفر صادق - عليه السّلام - را با آنكه تبسّم و بشاشت بسيار بود ، چون نام متبرّك پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - شنيدى ، زرد مىشدى و هرگز نام آن سرور بىوضو بر زبان نياوردى . » آرى ، شاهد صادق سرخرويى عشّاق حقيقى تحقيقى - بالتّحقيق - زردىرويى است . لمؤلّفه : رخ چونكه و تن چو موى از غم * اينست بدان نشان عشّاق و نيز مولوى در ديباچهء مثنوى حكايتى مىآرد از بيمارى كنيزكى كه به عشق زرگرى ، زار و نزار شده بود و حكماى شهر و اطبّاى دهر در فكر تيمارش بيمار گشته ، به زبان