محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
186
مناقب مرتضوى ( فارسي )
شده برخاسته گفت : هركه مرا دوست مىدارد عقب من بيايد . همهء ما روان شديم تا به منزل زهرهء فلك نبوّت و بقعهء خطّهء رسالت ، چراغ اهل بيت مصطفى ، فاطمهء زهرا - عليها التّحية و الثّناء - رسيديم . در اين اثنا تاجدار « هل اتى 6562224 خ 0 47 خ » و شهسوار ميدان لافتى ، مشرّف به تشريف « انّما 7562224 خ 0 48 خ » مخصوص به عنايت : « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى » 8562224 خ 0 49 خ يعنى امير المؤمنين على مرتضى ، گليمى در خود پيچيده و دستها از گلآلوده بيرون [ آمد ] 9562224 خ 0 50 خ . مهتر و بهتر عالم گفت : يا اخى ، خبر ده مردمان را آنچه ديروز مشاهده كردى . گفت : يا رسول اللّه ، مىخواستم وقت نماز پيشين طهارت كرده ، نماز فرض ادا كنم آب نبود . حسن و حسين را براى آب فرستادم . ساعتى بگذشت كه هاتفى گفت : يا ابا الحسن ، به جانب راست خود نگاه كن . چون نظر كردم ، سطلى ديدم از زر معلّق در هوا و در او آبى سفيدتر از برف و شيرينتر از عسل و خوشبوتر از گلاب . از آن آب وضو ساخته ، اندكى آشاميدم . قطرهاى بر سرم چكيد كه خنكى آن به دلم رسيد . آن سرور - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - گفت : يا اخى ، آن سطل از بهشت بود و آبش از زير درخت طوبى و آن قطره كه بر سر تو چكيد ، از زير عرش بود . پس تنگ در بركشيده ، در ميان دو ابرويش بوسه داد و گفت : دوست و نور چشم من كسى است كه ديروز خادمش جبرئيل بود . » منقبت : هم در كتاب مذكور از واقدى منقول است كه گفت : « روزى پيش هارون الرشيد رفتم . شافعى و محمد يوسف و محمد اسحاق نيز حاضر بودند . هارون ، شافعى را گفت : چند حديث از فضايل امير المؤمنين على ياد داشته باشى ؟ گفت : تا پانصد . يوسف را گفت : تو چند حديث ياد دارى ؟ گفت : تا هزار بلكه زياده . اسحاق را گفت : تو چند حديث روايت مىكنى ؟ گفت : فضايل او به تواتر به ما بسيار رسيده . اگر بيم و ترس مانع نبودى ، بيان كردمى . هارون گفت : ترس از كيست ؟ گفت : از تو و اعمال تو . هارون گفت : بيان كن و از اين معنى انديشه به خاطر ميار . اسحاق گفت : پانزده هزار حديث مسند و پانزده هزار مرسل . هارون گفت : من خبر دهم شما را از فضايل وى كه به چشم خود ديدهام و به شما نيز بنمايم بهتر از آنچه شما ياد داريد ؟ گفتند : بفرماى . گفت : عامل دمشق به من نوشت اينجا خطيبى است كه امير المؤمنين على را دشنام مىدهد و ناسزا مىگويد : من آن ملعون را از دمشق طلبيده گفتم : چرا على را دشنام مىدهى ؟ گفت : براى آنكه پدران ما را كشته است . گفتم : او هركه را كشته به حكم خدا و رسول كشته . گفت : اگر چنين است من وى را دشمنم . پس جلّاد را فرمودم تا صد تازيانه بر او