عماد الدين حسن بن علي الطبري
537
مناقب الطاهرين ( فارسي )
بالحقّ . فقل له : يقول لك الحسن بن علىّ : سمّ ابنك احمد . از خدمت وى برفتم و حج بكردم به سلامت مال و نفس و با جرجان رفتم اوّل روز جمعه چنان كه امام عليه السّلام خبر داده بود . و اصحاب به تهنيت من مىآمدند . من ايشان را خبر كردم كه امام عليه السّلام امروز به من مىآيد و تشريف بدين مقام مىدهد ، حاجات و مسائل به دست گيريد . چون نماز پيشين و ديگر بكردند ، جمله در سراى من جمع شدند . به خداى كه ما را هيچ خبرى نبود الّا ناگاه برسيد . و ما جمله مجتمع بوديم . بوسهها بر دست و پاى مبارك وى نهاديم . پس گفت : من وعده به جعفر بن شريف داده بودم كه به شما آيم در آخر اين روز نماز پيشين و ديگر . پس طىّ ارض بكردم و پيش شما آمدم تا تجديد عهد كنم . هر مسائل و حاجات كه داريد بياريد . اوّل نصر بن جابر گفت : يا بن رسول اللّه ، پسرم جابر كور شد چند ماه است . دعا كن تا بينا شود . مرا گفت : وى را حاضر گردان . نصر گويد : جابر را حاضر كردم . دست مبارك بر چشم وى ماليد ، در حال بينا شد . مردى بعد از مردى مىآمدند و حاجات مىخواستند از هر رنجهاى عظيم . و آن حضرت دعا مىكرد و حق تعالى اجابت مىفرمود . تا به آخر روز جمعه را دعا كرد به خير و بازگرديد و با سرّ من رأى رفت . « 1 » علىّ بن زيد بن علىّ بن الحسين بن زيد على عليه السّلام گفت : من مصاحب حسن عسكرى بودم در سراى عامّه . چون وى از آنجا بيرون آمد ، در صحبت وى برفتم تا به در خانهء وى . چون در خانه خواست رفتن ، گفت : امهل . توقّف كن . در حال خادم بيرون آمد و مرا در سراى خواند صد دينار
--> ( 1 ) - الثاقب / 214 - 216 .