عماد الدين حسن بن علي الطبري

533

مناقب الطاهرين ( فارسي )

گورى كرد و گفت : قم يا ميّت . پيرى برخاست از آنجا و گفت : السّلام عليك يا امير المؤمنين و خليفة ربّ العالمين . امام عليه السلام گفت : و عليك السّلام . من انت يا شيخ ؟ قال : انا عمر بن دينار الهمدانى . مرا در وقعة الانبار بكشتند و مرا اصحاب معاويه شهيد كردند . امام گفت : برو پيش اهل و عيال خويش و آنچه ديدى بگوى . و بگوى كه مرا على عليه السّلام زنده گردانيد و با پيش شما فرستاد . « 1 » بكّار قمّى گويد كه : من چهل كرّت حج كردم . به آخرين حجها دزدان مرا غارت كردند . به مكّه آمدم و مرا هيچ نبود به نفقه . چون مردم برفتند ، من با خود گفتم : به مدينه روم و زيارت رسول صلّى اللّه عليه و آله بكنم و امام خويش موسى بن جعفر را ببينم . و باشد كه آنجا كارى بكنم و چيزى به دست آرم كه به استعانت آن با كوفه روم . به مدينه آمدم و زيارت رسول صلّى اللّه عليه و آله بكردم . و بدان موضع آمدم كه فعله يعنى اجيران جمع آيند . آنجا بودم كه مردى آمد و اجيران گرد وى جمع شدند . من نيز در ميان ايشان رفتم . آن جماعت مىرفتند ، من گفتم : يا عبد اللّه ، من مردى غريبم . اگر توانى كردن مرا نيز كارى فرماى . مرا گفت : انت من اهل الكوفة ؟ من گفتم : آرى . مرا با خود ببرد تا به سراى بزرگ كه به نو بنا مىنهادند . چند وقت آنجا بماندم . هفته به هفته يك كرّت مزدوران را مزد مىدادندى . و عمله كار نمىكردند . من با وكيل گفتم : مرا بر سر ايشان گمار تا ايشان را كار فرمايم و خويشتن نيز بكنم . وى را اين كلام نيك آمد و مرا بر ايشان حاكم كرد .

--> ( 1 ) - الثاقب / 210 - 211 .