عماد الدين حسن بن علي الطبري
534
مناقب الطاهرين ( فارسي )
روزى بر سلّم « 2 » بودم . ناگاه حضرت امام موسى عليه السّلام در سراى آمد و بگرديد و سر به جانب من برداشت و گفت : فرود آى . فرود آمدم . از ميان مردم پارهاى دور شد و گفت : اينجا چه مىكنى ؟ من حال خويش در خدمت وى بگفتم و گفتم : وكيل تو مزدورى طلب مىكرد . من نيز با ديگران اينجا كار مىكنم تا خرج راه بستانم . امام مرا گفت : امروز اينجا باش . تا روز دوم كه روز مزد گرفتن بود ، وكيل هر يكى را مىخواند و مزدها مىداد يك به يك را . من خواستم كه مزد خويش بستانم ، به دست اشارت كرد كه توقّف كن . تا كار به آخر آمد مرا گفت : به نزديك من آى . به حضرت وى رفتم . صرّهاى به من داد پانزده دينار گفت : فردا بيرون رو به عزم خانهء خويش . من نتوانستم گفتن كه نمىروم ، گفتم : چنين كنم . امام برفت . رسول بازآمد كه امام عليه السلام مىگويد كه : فردا پيش من آى پيش از خروج . دوم روز به خدمت وى رفتم . گفت : اين ساعت برو تا كه چون به فيد رسى ، رفقاى مساعد يا بى . و نامهاى بداد كه اين را به علىّ بن ابى حمزه ده . من از آنجا بيرون آمدم و در راه هيچ خلقى نديدم تا كه به فيد رسيدم بسلامت . و دوم روز از وصول من بدانجا ، رفقا مىرفتند به كوفه چنان كه امام عليه السّلام خبر داده بود . من اشترى بخريدم بدان زر و به كوفه آمدم . و شب بود به خانهء خود آمدم . بامداد از قدوم من ، علىّ بن ابى حمزه در بزد . بيرون رفتم وى را ديدم . من گفتم : بر آن بودم كه پيش تو آيم اين ساعت . گفت : من آمدم . نامه را بوسه كردم و به دو دادم . نامه را بوسه داده ، بر سر و چشم نهاد و بگريست . پرسيدم
--> ( 2 ) - سلّم : نردبان .