عماد الدين حسن بن علي الطبري
515
مناقب الطاهرين ( فارسي )
پس جاثليق گفت : اينجا سنديى است نصرانى . توانى كه با وى به سندى سخن گويى ؟ گفت : حاضر كن وى را . حاضر كردند . ميان امام رضا عليه السّلام و سندى بسيارى ماجرا رفت به زبان سندى و به انجيل با وى محاجّه مىكرد تا به آخر سندى گفت : ثبطى ثبطى ثبطله . امام عليه السّلام گفت : وى توحيد خداى مىگويد به سندى . با وى مناظره مىكرد تا سندى بر جاى خويش گفت : اشهد ان لا إله الّا اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه . پس منطقه « 1 » برداشت و در ميان وى زنّارى طاهر شد . با امام گفت : تو ببر يا بن رسول اللّه . امام عليه السّلام كارد بخواست و آن را ببريد . پس با محمّد بن فضل گفت : وى را به گرمابه بر . و وى را بگو تا غسل كند . و وى را لباس بده با عيالان و اسباب به مدينه فرست . و روى به قوم كرد و گفت : درست شد آنچه محمّد بن الفضل از من به شما مىرساند ؟ ايشان جمله گفتند : فوق آن بود اضعافا مضاعفة . ايشان گفتند : محمّد بن الفضل مىگويد كه تو را به خراسان برند . امام عليه السّلام گفت : محمّد راست گفت ، لكن معظّم و مبجّل و مكرّم ببرند . پس جماعت اقرار آوردند به امامت وى . و وى آن روز به مدينه رفت و با والى آن نامهء خليفه را جواب بنوشت و بامداد بازآمد و آن روز و آن شب آنجا بود . و دوم روز آنچه خواست وصيّت كرد و وعظ بگفت و با محمّد بن فضل گفت : چنين و چنين كنى . و وى را با خود ببرد تا به بريّه « 2 » رسيد . محمّد بن فضل گويد : امام از راه با كناره رفت و چهار ركعت نماز بگزارد . پس گفت : يا محمّد ، فى حفظ اللّه . غمض طرفك . وى چشم فرو گرفت يك
--> ( 1 ) - منطقه : كمربند . ( 2 ) - برّيّه : بيابان .