عماد الدين حسن بن علي الطبري
516
مناقب الطاهرين ( فارسي )
لحظه . پس گفت : چشم برگشاى . بر گشود ، خود را بر در خانهء خويش به بصره ديد و رضا عليه السّلام را نيافت . و محمّد بن فضل گويد : سندى را با عيالان ، وقت موسم به مدينه بردم . « 1 » و در اين قصّه چند آيات است . اخرى : چون امام رضا عليه السّلام به خراسان رسيد ، مأمون فضل بن سهل را گفت جاثليق و رأس الجالوت و رؤساى صابئون و هربد اكبر و اصحاب زردشت و قسطاس رومى و متكلّمان را گفت حاضر كنيد . فضل جمله را جمع كرد و در پيش مأمون برد . مأمون روى بديشان كرد و گفت : ابن عمّ من اين مدنى علىّ بن موسى آمد . خواهم كه فردا حاضر شويد تا با وى بحث كنيد . جمله گفتند : سمعا و طاعة و نحن له مبكّرون . ياسر در حال پيش امام عليه السّلام آمد كه مأمون سلام مىرساند و مىگويد : فداك اخوك ؛ اهل اديان بامداد حاضر خواهند شد اگر كارهء نباشى با ايشان كلمهاى چند بگوى . و اگر تو زحمت دانى ، ما پيش تو آييم . امام عليه السّلام گفت : مراد تو معلوم شد . چنين كنم و بامداد پيش تو آيم ان شاء اللّه تعالى . حسن بن محمّد نوفلى هاشمى گويد : چون ياسر برفت - و ياسر متولّى كار امام بودى از قبل مأمون - روى به ما كرد و گفت : اين مرد به جمع مشركان از ما چه مىخواهد ؟ گفت : بنيانى بنهاد غير وثيق . مىخواهد كه خلاف كار تو كند . بايد كه از ايشان بر حذر باشى . امام عليه السّلام گفت : يا نوفلى ، تو مترس كه من به حجّت بر ايشان غالب باشم به صابئه به عبرى ايشان و با هرابده به فارسى ايشان و با اهل هر كتابى به كتاب ايشان بحث كنم . و مأمون بدين جمعيّت پشيمان شود و سود ندارد پشيمانى وى را . و لا
--> ( 1 ) - الثاقب / 186 - 194 .