عماد الدين حسن بن علي الطبري

69

مناقب الطاهرين ( فارسي )

آمد . سلمان گفت : فداك ابى و امّى ؛ چه مىگويى ؟ خواجهء وى گفت : تو را با اين چه كار ؟ ! تو كار خويش كن . سلمان از درخت به زير آمد و طبقى خرما برداشت و به خدمت رسول ( ص ) برد و گفت : شنيدم كه شما مردم غريبيد و اينجا آمديد . اين ، صدقهء خرماى ماست آوردم تا بخورى . رسول ( ص ) فرمود كه : نحن اهل بيت لا يحلّ لنا الصّدقة ، و به ياران داد . و سلمان انگشت فرو گرفت و گفت يكى ، و برفت و طبقى ديگر بياورد . رسول ( ص ) گفت : اين چيست ؟ گفت : اين هديّه‌اى است به خدمت تو آوردم . فرمود : ما اقبح ردّ الهديّة ! و نام خداى برد و بخورد . سلمان عقد انگشت فرو گرفت و گفت دو ، به پارسى . و با پس پشت رسول ( ص ) آمد . رسول ( ص ) ازار از دوش بينداخت . تا سلمان شامهء « 1 » ختم نبوّت بديد ، در روى افتاد و بوسه مىداد . تا رسول حالهاى وى پرسيد ، قصّهء خود بگفت . رسول ( ص ) فرمود : عن قريب خداى تعالى تو را از دست يهود خلاصى بدهد . صبر كن . دوم روز ابو بكر به مدينه آمد و به خانهء دوستى از انصار فرود آمد . چون رسول ( ص ) نماز شام و خفتن بگزارد ، اسعد بن زراره پيش آن حضرت آمد و سلام كرد و به مقدم شريف آن حضرت خرّميها نمود و گفت : يا رسول اللّه ، من از فراق تو طاقت نداشتم ؛ امّا ميان ما و برادران ما از خزرج خصومت است چنان كه تو دانى . از اين سبب تردّد نمىتوانم كرد . رسول ( ص ) گفت : كيست آن خزرج كه وى را حمايت كند ؟ خزرجيان گفتند : يا رسول اللّه ، جوار تو جوار ما بود . رسول ( ص ) فرمود : نه . يكى از شما بايد كه وى را با جوار گيرد . عويم بن ساعد و سعد بن خيثمه گفتند : ما وى را با

--> ( 1 ) - شامه : خال .