عماد الدين حسن بن علي الطبري

66

مناقب الطاهرين ( فارسي )

ديگرى گفت : راى من آن است كه محمّد را از شهر خويش برانيم و بيرون كنيم . ابليس گفت : اين اخبث آراء است ؛ كه محمّد به سحر عالمى جمع كند و لشكر بر سر شما آرد و جمله را بكشد ؛ كه وى را فصاحت زبان و سحر به كمال است . گفتند : اى پير ، راى تو چيست ؟ گفت : آنكه از هر قبيله يكى در روند با كاردى يا شمشيرى بر وى زنند و از بنى هاشم يكى با شما باشد ؛ كه ايشان چهل قبيله را نتوانند كشتن . سه ديات بدهيد . ايشان گفتند : ما ده ديات بدهيم . جمله « 1 » گفتند : الرّأى رأى الشّيخ النّجدىّ . قرار دادند كه پانزده نفر مرد - و ابو لهب از ايشان بود - اوّل شب در روند و وى را بكشند . ابو لهب گفت : وقت صبح بكشيم . بدين شرط متفرّق شدند . و منه قوله تعالى : « وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ » - الآية . « 2 » رسول ( صلعم ) على عليه السلام را بخواند و به فرش خويش خوابانيد و بيرون آمد . ايشان ظن كردند كه آن محمّد است كه خفته . و رسول ( صلعم ) يس بخواند تا « فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ » « 3 » و مشتى خاك برداشت و بر ايشان ريخت و ايشان خفته بودند . جبرئيل گفت : يا محمّد ، به ناحيت كوه ثور بيرون رو . و آن كوهى است بر راه منا . رسول ( ص ) ابو بكر را در راه بديد ، دست وى بگرفت و با خود ببرد و گفت : شايد كه از وى خبر من پرسند ، وى راست بگويد و كافران مرا بكشند . ابو بكر را با خود ببرد . و كافران بر طلب اثر تا به در غار برسيدند و گفتند : هذا قدم محمّد . و هذا قدم ابن ابى قحافة . و گفتند : تا اينجا آمدند ؛ امّا

--> ( 1 ) - ن : - « ايشان - جمله » . ( 2 ) - انفال ( 8 ) / 30 . ( 3 ) - يس ( 36 ) / 9 .