عماد الدين حسن بن علي الطبري

469

مناقب الطاهرين ( فارسي )

عليه السّلام با رسول صلى اللّه عليه و آله اسرار الهى مىگفت . غشيهء وحى در رسول آمد . سر بر ران على عليه السّلام نهاد و بخفت . على عليه السلام نماز ديگر به اشارت كرد . و چون رسول صلى اللّه و عليه و آله با خود آمد ، آفتاب فرو شده بود . على عليه السّلام را گفت : تو طاعت خداى و رسول صلى اللّه عليه و آله داشتى . خداى را بخوان تا آفتاب بازآورد ؛ كه دعاى تو مستجاب بود . چنان كرد ، آفتاب بازآمد . امير المؤمنين عليه السّلام نماز بگزارد . اسماء گويد كه : چون آفتاب فرو مىشد ، ما از وى عند غروب چون صرير منشار مىشنيديم . « 1 » ايضا ميثم و وى غلامى بود از آن زنى از بنى اسد ، على عليه السّلام وى را آزاد بكرد . از نام وى پرسيد . گفت : سالم . گفت : نه . من از رسول صلى اللّه عليه و آله شنيدم كه پدر تو را عجم و مادر ميثم نام كردند . رسول صلى اللّه عليه و آله با آن نام كرد كه مادر و پدر بر تو نهادند . گفت : صدق رسول اللّه و وصيّه . چنان كرد و كنيت به ابى سالم كرد . روزى با وى گفت : بعد از من تو را بگيرند و بر درخت كنند و حربه بر تو زنند . روز سوم خون از بينى و دهان تو بيرون آيد و ريش تو بدان خون‌آلوده گردد . منتظر آن خضاب باش . و بر در سراى عمرو بن حريث را بديدى گفتى كه : همسايگى تو خواهم كردن . بايد كه آن روز با من احسان كنى . و عمرو ندانستى كه وى چه مىخواهد . در سال قبل به حج رفت و به زيارت رسول صلى اللّه عليه و آله آمد و پيش امّ سلمه رفت . امّ سلمه پرسيد از نام وى . گفت : ميثم . گفت : من شبى از رسول صلى اللّه عليه و آله شنيدم كه با على عليه السّلام حالهاى تو

--> ( 1 ) - اعلام الورى / 180 ، كشف الغمّه 1 / 389 .