عماد الدين حسن بن علي الطبري
436
مناقب الطاهرين ( فارسي )
ببريدم و به زير آمدم و كارد خونآلوده به رسول ( ص ) دادم . اشارت به حسن ( ع ) كرد كه آب به وى ده . كاسهاى به من داد . شك مىكنم كه خوردم يا نه . ناگاه از هيبت از خواب بيدار شدم . و نماز مىكردم تا صبح بر آمد . آوازى برآمد . با جاريه گفتم : برو و بدان كه چه حال است . گفت : مىگويند كه فلانى را از همسايگان ما بر غرفه كشته يافتند مذبوح . در حال صاحب سلطان و اعوان وى برسيدند و همسايگان را مىگرفتند . من به امير رفتم و گفتم : يا امير ، اتّق اللّه ؛ كه اين قوم از اين معنى برىاند و وى را من كشتم . امير گفت : تو پيش ما متّهم نيستى . من گفتم : احوال چنين و چنين بود . و به شرح بازگفتم . صاحب گفت : برو ؛ كه تو و جملهء خلق از خون وى برىايد . وى را خداى تعالى كشت و رسول ( ص ) و امير المؤمنين ( ع ) . « 1 » محمّد بن عبّاد اين حكايت از همسايه بازگفت . داوود پدر سلطان الب ارسلان ، ابو على عبيد اللّه بن علىّ بن عبيد اللّه العلوى را متّهم بكرد به ميل [ به ] آل محمّد و وى را بگرفت و محبوس كرد حبسى تمام و از وى صد و پنجاه هزار درهم بستد . و گويند سى هزار دينار به مصادره بستد . به خواب ديد امير المؤمنين على ( ع ) را كه قارورهاى به وى نمود پر از كافور و گفت : ابو على علوى را خلاص ده و مال وى به وى رسان . داوود بيدار شد از خواب و وى را فراموش شد . ثانيا به خواب رفت و امير المؤمنين را به خواب ديد سوار بر اسبى نيكو شمشير در دست از نيام كشيده گفت : من نگفتم با تو كه فرزند مرا خلاص ده ؟ ! و چنان خيال افتاد وى را كه آن جماعت را كه موكّلان علوى بودند گردن بزد و سر از تن
--> ( 1 ) - الثاقب / 239 - 240 .