عماد الدين حسن بن علي الطبري
435
مناقب الطاهرين ( فارسي )
نوشته به خطّ خويش . و نقل كرده بود با فارسى در سنهء ثلاث و سبعين و اربعمائة . و ما آن را از فارسى به عربى نقل كرديم ثانيا به بلدهء كاشان در سنهء ثلاث و خمسين و خمسمائة . « 1 » و من ثالثا نقل كردم از عربى به فارسى در شهر قم در سنهء احدى و سبعين و ستّمائة . عثمان بن عفّان الشجرى گويد كه : من به طلب علم بيرون شدم ؛ تا به بصره رفتم به محمّد بن عبّاد صاحب عبادان و گفتم : من مردى غريبم و از جاى دور آمدهام كه از علم تو چيزى بياموزم . گفت : از كدام شهرى ؟ گفتم : از سجستان . گفت : از بلاد خوارج ؟ گفتم : اگر من خارجى بودمى ، مرا پيش تو چه كار بودى ؟ ! محمّد بن عبّاد گفت : حديثى از من بنويس تا چون به شهر خويش روى آنجا بازگويى . پس گفت : مرا همسايهاى بود . شبى به خواب ديد كه قيامت برخاست و وى بمرده بود ، وى را بر حساب و صراط و ميزان و جملهء اهوال قيامت بگذرانيدند . [ گويد : ] برفتم تا به حوض رسول ( ص ) را ديدم بر شفير حوض نشسته و حسن و حسين عليهما السّلام امّت را آب مىدادند . به حسن رفتم و آب خواستم ، نداد . و به حسين رفتم ، همچنين آب به من نداد . به رسول ( ص ) آمدم و گفتم : يا رسول اللّه ، من از امّت توام و شيعهء على ( ع ) . از حسن و حسين آب خواستم از حوض به من ندادند . رسول اللّه گفت : تو را همسايهاى است و لعنت بر على ( ع ) مىكند و تو او را منع نمىكنى . چگونه آب به تو دهند ؟ ! من گفتم : يا رسول اللّه ، من مردى ضعيفم و قوّتى ندارم و وى خدم سلطان است . رسول ( ص ) كاردى بيرون آورد و به من داد و گفت : برو و وى را بكش . من به در خانهء وى رفتم . در بسته نبود . بر غرفه رفتم و سر وى
--> ( 1 ) - الثاقب / 239 .