عماد الدين حسن بن علي الطبري

249

مناقب الطاهرين ( فارسي )

عرضت علىّ الجنّة حتّى هممت ان اقطف من ثمراتها . و عرضت علىّ النّار حتّى اتّقيت حرّها . انس بن مالك و عبد اللّه عبّاس و عايشه و امّ هانى و مالك بن صعصعه روايت كردند به الفاظ متفاوته ليكن به معانى متماثله كه رسول ( ص ) گفت : من در مكّه ميان خواب و بيدارى بودم در خانهء امّ هانى خواهر امير المؤمنين كه زن آن حضرت بود . و به يك روايت : در حجره‌اى كه پس كعبه است . جبرئيل ( ع ) آمد و آب كوثر آورد و به آب زمزم آميخت و بفرمود تا بدان غسل كردم و وضو و مرا از مسجد بيرون آورد . بر در مسجد براق ايستاده بود ؛ اسبى از خر مهتر و از استر كهتر ، روى وى چون روى آدميان و پايهاى وى چون پاى استر و سم وى چون سم گاو و سينهء وى چون ياقوت سرخ و پشت وى چون زر سپيد ، زينى از زينهاى بهشت بر وى نهاده با دو پر چون طاووس . به رفتن چون برق و يك گام وى يك چشم زدن بودى . جبرئيل مرا گفت : اين ، اسب ابراهيم خليل است كه بر وى سوار شدى و زيارت خانهء كعبه كردى . چون خواستم كه بر وى سوار شوم ابا كرد . جبرئيل ( ع ) گفت : بيارام اى براق ؛ كه خير خلق اللّه بر تو خواهد نشست . و اين فخر كه تو را باشد از جنس تو هيچ چهار پايى را نيست . براق گفت : يا جبرئيل ، به شرطى رها كنم كه فرداى قيامت نيز بر پشت من نشيند ؛ كه آنجا بهر وى چون من بسيار باشند . رسول ( ص ) گفت : شرط كردم و دست بر پشت وى نهادم . عرقى از حيا و شرم بريخت و پشت فرو داد كه نزديك بود كه شكم بر زمين نهد . و ميكائيل ( ع ) عنان به دست داشت و سلسلهء وى از زر بود . من برنشستم . وى وقتى مىپريد و وقتى مىدويد و جبرئيل عليه السلام از من مفارقت نمىكرد تا روى به بيت المقدس نهاديم . پس به موضعى رسيدم جبرئيل عليه