عماد الدين حسن بن علي الطبري

191

مناقب الطاهرين ( فارسي )

شرك برى ، امروز به طفر اولاتر باشيم . و اين متكلّم سعد بن معاذ بود و جمعى از اوس . و نعمان بن مالك انصارى گفت : يا رسول اللّه ، از بهشت ما را محروم مكن . بدان خداى كه تو را به حق به ما فرستاد كه اين چشم بر آن نهادم كه به بهشت روم . رسول ( صلعم ) گفت : به چه ؟ نعمان گفت : به تصديق خداى و رسول و به جهاد در راه خداى . رسول ( صلعم ) گفت : صدقت . و اتّفاق افتاد كه وى آنجا شهيد شد . و جمعى گفتند كه : اين سگان كه باشند كه براى ايشان از حرب تقاعد كنيم تا ايشان گويند كه مگر مسلمانان بترسيدند و پناه با خانه‌ها دادند ؟ ! به خدا كه حرب جز خارج شهر نكنيم . هر كه از ما كشته شود شهيد بود . و هر كه از ما به سلامت باشد مجاهد راه خداى تعالى باشد . رسول ( ص ) را اين سخن نيك نيامد و به كراهت برخاست و سلاح و زره در پوشيد . اين جماعت را ندامت حاصل شد و گفتند : يا رسول اللّه ، ما خطا كرديم و راى تو را قبول نكرديم . و تو به وحى آسمانى گفته‌اى . ما از آنچه گفتيم پشيمانيم . رسول ( صلعم ) گفت : اين ساعت سود ندارد ؛ كه نشايد كه رسول خدا سلاح درپوشد و بعد از آن بنهد پيش از آنكه حرب نكرده باشد . و اللّه كه من دوش گاوى به خواب ديدم و تعبير به حربى كردم . و ديدم كه شمشير مرا رخنه افتاد . تعبيرش به هزيمت كردم . و ديدم كه دست در درعى محكم كرده بودم ، تعبير آن به مدينه كردم . و مشركان چهارشنبه و پنجشنبه و آدينه مقام كردند . رسول ( صلعم ) نماز آدينه بگزارد و بامداد شنبه بيرون آمد در نيمهء شهر شوّال سنهء ثلاث من الهجرة . رسول ( ص ) با هزار مرد بيرون شد . عبد اللّه بن ابىّ سلول با سيصد مرد پشيمان گرديد و گفت : ما چرا به هرزه نفسهاى خويش را هلاك مىكنيم و به طعمهء شمشير اعادى مىدهيم ؟ ! بازگرديدند . و ابو جابر سلمى در