عماد الدين حسن بن علي الطبري
192
مناقب الطاهرين ( فارسي )
قفاى عبد اللّه مىرفت . گفت : يا عبد اللّه ! از خداى بترس . رسول را با مسلمانان رها مكن . چون وى چنان كرد ، بنو سلمه از خزرج و بنو حارثه از اوس - و هما المراد فى قوله تعالى : « إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ » « 1 » - عزم كردند كه هم بازگردند ، خداى تعالى ايشان را صبرى و قوّت دل و ميل به حرب و صحبت رسول روزى كرد . و گويند مسلمانان سه هزار مرد بودند . امّا بلا خلاف عبد اللّه بن ابىّ سلول با سيصد مرد بگريخت . و آن جملهء خلق بگريختند الّا امير المؤمنين ( ع ) كه مانده بود . رسول ( صلعم ) تا به احد رسيد عبد اللّه بن جبير را با پنجاه مرد از انصار آنجا شعبى بود بداشت و عبد اللّه را امير ايشان كرد و گفت : اين پس پشت ماست و كمينگاه . زنهار كه از اينجا بيرون مرويد . اگر بينيد كه ما ايشان را به مكّه رانديم يا ايشان ما را به مدينه راندند ، زنهار كه شما از جاى خويش مرويد ؛ كه سبب هلاكت ما باشد . و اين پنجاه مرد جمله تيرانداز بودند . و ابو سفيان خالد بن الوليد را با دويست و پنجاه مرد بدان نزديك در كمين كرده بود تا ايشان فرصت يابند و پس و پشت مسلمانان بگيرند . و خالد در آن روز كافر بود و كافر بمرد به عداوت امير المؤمنين على ( ع ) . و رسول ( ص ) رايت مهاجر به امير المؤمنين عليه السّلام داد و رايت انصار به سعد عباده داد . و لواى مهاجران هم به امير المؤمنين ( ع ) داده بود . خالد با آن دويست و پنجاه مرد روى به عبد اللّه بن جبير نهاد . تيراندازان از پيش آن جماعت بازرفتند و ايشان را به جاى خويش بردند . و ابو سفيان لوا به طلحه داد و گفت : اگر تو دانى كه نگاه نتوانى داشت من به كسى دهم كه خوب نگاه دارد ؛ كه خلل لشكر از لوا بود . و ما را آن
--> ( 1 ) - آل عمران ( 3 ) / 122 .