عماد الدين حسن بن علي الطبري
189
مناقب الطاهرين ( فارسي )
و زبير را نصب كرد تا گردن يك يك مىزدند و در آن خندق مىريختند . و حيىّ بن اخطب در آن ميان بود حلّهء پوشيده بر خود بدريد تا از وى برنكنند و در پيش آمد تا گردنش بزدند . عايشه گفت : زنى از ايشان در خانهء من بود و حكايتهاى خوش مىگفت و مىخنديد . تا آواز دادند وى را كه فلانه اينجاست ، گفت : آرى اينجايم . ما پرسيديم كه : كيست اين و تو را به چه كار مىخوانند ؟ گفت : من خلّاد بن سويد را در حصن بكشتم از مردان شما كه سنگ آسيا بر سر وى زدم از بالاى حصن به وى انداختم . مىبرند كه قصاص كنند . خندان و بازىكنان بيرون شد تا در ميان مردان وى را نيز گردن بزدند . عايشه گفت : هرگز مردى بدان دل و زهره نباشد كه در وقت قتل چنان خندد و بازى كند و طيّب النفس بميرد .