عماد الدين حسن بن علي الطبري
186
مناقب الطاهرين ( فارسي )
ايشان گفتند : امّا اوّل نكنيم و دين خويش از دست ندهيم به هيچ حال . و امّا دوم ، اولاد و اطفال و عورات بىگناه را نكشيم . و سوم حرمت شنبه رها نكنيم ؛ كه آباى ما رها كردند ، خداى تعالى بر ايشان خشم گرفت و مسخ كرد كه : « كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ » * . « 1 » كعب بن اسد گفت : پس امشب احتياط كنيد تا بامداد راى ديگر بزنيم . چون روز شد پيش رسول ( ص ) فرستادند كه ابو لبابة بن عبد المنذر به ما فرست تا با وى راى بزنيم . و ابو لبابه از بنى عبد بن عوف بود و قبيلهء وى از خلفاى اوس بودند . او را بفرستاد . چون در حصن رفت ، زنان و كودكان پيش وى بازآمدند و گريه در روى وى كردند و استغاثت خواستند و گفتند كه : ما بر حكم محمّد فرود آييم . ابو لبابه مىگفت كه : آرى فرود آييد . و به دست اشارت به خلق مىكرد . يعنى وى مىخواهد كه شما را بكشد . و ايشان فهم نمىكردند . هم در آنجا بود كه گفت : وا ويلاه كه با خدا و رسول خيانت كردم ! و از آنجا بيرون آمد و به مسجد رفت و با پيش رسول ( صلعم ) نرفت و خود را در ستونى بست محكم و سوگند خورد كه نگشايم تا آن وقت كه خداى تعالى توبهء مرا قبول كند . رسول ( صلعم ) از بهر وى پريشان خاطر شد تا بشنيد كه چنين حالى افتاده . گفت : اگر پيش من آمدى ، من از براى وى استغاثه كردمى . امّا چون به دست خويش خود را بست ، مگر كه خداى تعالى از او توبه قبول كند . جبرئيل ( ع ) بيامد و خبر داد كه حق تعالى توبهء وى قبول كرد . رسول ( صلعم ) بخنديد . و در حجره امّ سلمه بود و گفت : يا رسول اللّه ، لبت جز به خنده و خرّمى مباد . چرا مىخندى ؟ گفت : جبرئيل ( ع ) آمد كه توبهء ابو لبابه قبول
--> ( 1 ) - بقره ( 2 ) / 65 .