عماد الدين حسن بن علي الطبري

185

مناقب الطاهرين ( فارسي )

گفت : بلى يا رسول اللّه . رسول ( ص ) گفت : چون مرا بينند نگويند . و رسول ( ص ) به زير حصن آمد و گفت : يا اخوان القردة و الخنازير ! انّا اذا نزلنا بساحة قوم فساء صباح المنذرين ! جهودان گفتند : يا ابا القاسم ، ما كنت جهولا و لا سبّابا . رسول ( صلعم ) به صحابه بگذشت و به موضعى كه آن را خورين خوانند . پرسيد كه : هيچ‌كس را ديديد كه به شما بگذشت . گفتند : دحية الكلبى به ما بگذشت بر اشترى نشسته . رسول ( صلعم ) گفت : آن دحيه نبود ، بلكه جبرئيل ( ع ) بود ، مىرفت تا قلعهء ايشان را متزلزل كند و ترس در دل ايشان افكند . رسول ( صلعم ) بيامد و بر سر چاه آنان فرود آمد . و مردم مىرسيدند و فرود مىآمدند . و جمعى بودند كه بعد از نماز خفتن رسيدند و نماز ديگر نكرده بودند از آنكه رسول ( صلعم ) فرموده بود كه نماز ديگر نكنند الّا به بنى قريظه ، خداى تعالى ايشان را معذور داشت . بيست و پنج روز در حصار بنشستند . كار بر ايشان سخت شد . و حيىّ اخطب به حكم آنكه با كعب بن اسد عهد در كعبه كرده بود كه هر رنجى و نفعى كه بوده باشد هر دو با هم شريك باشند ، او نيز در حصن بود . كعب اسد گفت با قوم : ديديد كه ما را چه رسيد و به چه محنت افتاديم ؟ ! ما را از سه كار يكى بايد كرد ؛ يا اسلام آريم و ايمان آريم به محمّد كه او رسول بحقّ است كه در تورات ما نعت وى مىخوانيم و به جان و مال و اولاد به سلامت باشيم ، و يا زن و فرزندان را بكشيم تا ما را خاطر با ايشان نباشد و دل مشغول نبود و بر اين لشكر زنيم و خود را به كنارى اندازيم يا بكشيم يا بكشند . يا آنكه امشب كه شب شنبه است و محمّد و اصحابش دانند كه ما شنبه رها نكنيم ايشان ايمن باشند از ما ، ما بر ايشان زنيم و ما را كارى برآيد .