عماد الدين حسن بن علي الطبري
167
مناقب الطاهرين ( فارسي )
و صبر كن ؛ كه عهد كه ميان ماست خلاف نتوان كردن . ابو بصير بيامد با ايشان تا به ذو الحليفه رسيد . ايشان بنشستند و چيزى مىخوردند و تيغ در پيش ايشان نهاده بود در نيام . او گفت : اين تيغ نيكوست ؟ گفتند : نيكوست . گفت : شايد كه من ببينم ؟ گفتند : شايد . وى بر گرفت و از نيام بيرون كشيد و درنگريد و به دست بجنبانيد و بزد و يكى را از ايشان به جاى بكشت و ديگرى بگريخت و روى به مدينه نهاد . چون رسول عليه السّلام وى را بديد در حال گفت : اين مرد مذعور « 1 » است . در حال بر اثر وى ابو بصير برسيد تيغ در دست گرفته و گفت : يا رسول اللّه ، ذمّت تو برى شد و تو وفا كردى به عهد خويش . رسول عليه السّلام گفت : ويل امّه ! مسعر حرب لو كان معه رجال . ابو بصير چون اين سخن بشنيد بدانست كه رسول وى را به دست بازخواهد دادن . از پيش رسول عليه السّلام بيرون آمد و به كنار دريا شد و متوارى گشت . و ابو جندل از مكّه بيامد و به وى پيوست . و از مكّه و مدينه بسيارى مسلمانان به نزديك وى رفتند ؛ تا هفتاد مرد آنجا جمع شدند و راه مىزدند از آن قريش كه رهگذرشان بر آنجا بودى از راه شام و مصر . و مشركان قريش مىكشتند و مال به غارت مىبردند . تا قرشيان را طاقت به جان رسيد و نامه به رسول نوشتند كه : ما از آن پشيمان شديم . و هر كه از ما پيش تو آيد ما وى را مطالبت نكنيم و وى در خدمت تو باشد . تو بفرست و ايشان را بازخوان و شفاعت كن بديشان . رسول عليه السّلام بفرستاد و ايشان را بخواند و در مدينه بماندند . اين است وقعهء حديبيّه .
--> ( 1 ) - مذعور : ترسان ، وحشت زده و پريشان .