عماد الدين حسن بن علي الطبري
152
مناقب الطاهرين ( فارسي )
روى به زمين عرب نهاد . اين خبر به عرب رسيد . ايشان نيز آهنگ حرب كردند . اوّل ملكى كه لشكر جمع كرد بر وى بيرون شد ، ذو نفر بود و با ابرهه قتال كرد . ابرهه بر وى غلبه كرد و عرب را به هزيمت كرد و ذو نفر را بگرفت و خواست كه بكشد . ذو نفر گفت : مرا مكش ، كه من تو را به كار آيم در اين عزم كه كردهاى . بفرمود تا او را بند كردند و با خود ببرد . و از آنجا برفت تا به قبايل خثعم رسيد . نفيل بن حبيب بيرون آمد با خثعميان قتال كردند . ابرهه غالب آمد و نفيل را بگرفتند . نفيل نيز گفت : اى ملك ، مرا مكش كه دليل تو باشم و تو را به كار آيم در زمين عرب ؛ كه تو راههاى اين ولايت ندانى . و از آنجا به طائف آمد . مسعود بن معتّب بيرون آمد با لشكر ثقيف و گفت : اى ملك ، تو را با ما خصومتى نيست . ما را بتخانهاى است كه بيت اللّات گويند آن را . و تو را با ما به آن خانه مضايقه نيست . تو را غرض خانهء كعبه است . ما تو را دليل دهيم تا تو را دلالت كند بدانجا . و ابو رعال را با وى بفرستاد كه برو و كعبه به ابرهه نماى . ابو رعال چون به مغمّس رسيد ، آنجا بمرد . تا به امروز هر كه آنجا رسد ، سنگى بر گور وى اندازد . ابرهه اسود بن مقصود را با لشكر عظيم به مقدّمه فرستاد . اسود برفت و دويست اشتر از آن عبد المطّلب به غارت ببرد . و ابرهه گفت : با رئيس مكّه بگوييد كه من نه به قتال تو آمدم ، و ليكن آمدم كه كعبه را خراب كنم . امّا اگر مانع شويد ، هر آيينه حرب كنم . عبد المطّلب گفت : اين حكايت به جواب راست نيايد . من به خويشتن بيايم و جواب بگويم . برخاست و با فرزندان و بنى عمّان پيش ابرهه رفت . و چون ذو نفر ملك حمير بشنيد كه عبد المطّلب آمد ، برخاست و پيش ابرهه رفت و گفت : ايّها الملك ، بدان كه اين عبد المطّلب مردى است موقّر و معظّم