عماد الدين حسن بن علي الطبري
143
مناقب الطاهرين ( فارسي )
ملكى عظيم بيافت . عبّاس گفت : ويحك ! اين نبوّت است . ابو سفيان برفت و قريش را خبر داد كه لشكرى مىآيد كه كس طاقت آن ندارد . ايشان مضطرب شدند و خوف عظيم بر ايشان افتاد . گفتند : تدبير چيست ؟ گفت : هر كه در خانهء من آيد ايمن است . گفتند : در خانهء تو چند كس در گنجد ؟ ! گفت : هر كه به مسجد الحرام رود ايمن است . و هر كه در خانهء خويش رود و در ببندد ايمن است . آنگه حكيم بن حزام و بديل بن ورقا بيامدند و اسلام آوردند . و رسول عليه السّلام ايشان را بفرستاد تا مردم را به اسلام خوانند و گفت : هر كه در بالاى مكّه در خانهء ابو سفيان رود ايمن است ؛ و در زير مكّه در خانهء حكيم بن حزام رود ايمن است ؛ و در ميان شهر در مسجد الحرام يا در خانهء خويش رود در ببندد ايمن است . و رسول ( ص ) رايت به سعد بن عبادهء انصارى داد و به راه مىآمد و مىگفت : اليوم تسبى الحرمة . عبّاس بشنيد و گفت : يا رسول اللّه ، ما را در مكّه زنان و قراباتند و سعد چنين مىگويد ؟ ! نبادا كه عرض ما برود و زنان ما را به اسيرى بيارند ! صواب آن است كه رايت از وى بستانى . رسول عليه السّلام رايت از وى بستاند و به على ( ع ) داد و گفت : در مكّه بر رايت اسلام را . چون على عليه السّلام با رايت بيامد ، به در سراى پدر خويش آمد و امّ هانى آنجا بود . و جماعتى مشركان به حمايت امّ هانى بودند . على عليه السّلام روى پوشيده مىداشت . آواز داد كه : اى اهل سراى ، اعداى خدا را از اين خانه بيرون كنيد . امّ هانى بيرون آمد ، او را نشناخت و گفت : يا جوانمرد ، من دختر عمّ رسول خدايم و خواهر علىّ بن ابى طالب . مرا حرمتى بدار . امير المؤمنين و حجّة ربّ العالمين تكرار مىكرد كه : اين دشمنان خداى را از اينجا بيرون كن . تا آخر امّ هانى گفت : و اللّه لأشكونّك الى رسول