ابن أبي الدنيا ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

109

مقتل الإمام أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( فارسي )

عثمان به خانه عثمان درآمد و بر او شمشير زد . « 1 » ( 1 ) 81 - حسين از عبد اللّه از منذر بن عمار بن حبيب بن ابو اشرس كاهلى ما را حديث كرد كه مىگفته است پسر او حثحاث عجلى از گفته پدرش مرا خبر داد كه مىگفته است چون خبر آمدن ابن ملجم را - به كوفه - به على عليه السّلام گفتم رنگ چهره‌اش دگرگون و دژم شد ، و چون او را به حضور على آوردم همين‌كه چشمش بر او افتاد اين بيت را خواند : « اريد حباءه و يريد قتلى * عذيرى من خليلى من مرادى » « من يارى دادن و عطا كردن او را در سر دارم و او كشتن مرا مىخواهد ، چه كسى پوزش خواه اين دوست مرادى من از من است » . ابن ملجم گفت سبحان اللّه ! اى امير مؤمنان چرا چنين مىگويى ؟ فرمود همچنين است كه گفتم سپس على به او گفت سه موضوع را از تو مىپرسم ، آيا به روزگار كودكى خود كه همراه كودكان بازى مىكردى مردى از آنجا نگذشت و آهنگ تو نكرد و به تو نگفت اى برادر كشنده ناقه ؟ ابن ملجم گفت آرى ، سبحان اللّه اى امير مؤمنان چرا چنين مىگويى ؟ ( 2 ) على فرمود اينك دو نشانه ديگر باقى مانده است ، آيا در كودكى ترا

--> ( 1 ) . ابن حجر ضمن شرح حال بدبخت‌ترين بدبختان عبد الرحمن بن ملجم در ص 440 ج 3 لسان الميزان به نقل از ابو سعيد بن يونس در تاريخ مصر نوشته است : و گفته شده است كه عمر بن خطاب به عمرو عاص - كه حاكم مصر بود - نوشت خانه ابن ملجم را كنار مسجد قرار بده و او را در گشايش بدار تا مردم را قرآن و فقه بياموزد ، عمرو عاص چنان كرد و خانه ابن ملجم كنار خانه ابن عديس قرار داشت .