ابن أبي الدنيا ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
103
مقتل الإمام أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( فارسي )
( 1 ) 75 - حسين از عبد اللّه ، از سعيد بن يحيى بن سعيد اموى ، از عبد اللّه بن سعيد ، از زياد بن عبد اللّه از ابن اسحاق ما را حديث كرد كه مىگفته است زيد بن عبد اللّه بن سعد از عبد اللّه بن ابى رافع مرا حديث كرد كه مىگفته است : پس از رحلت على ، ابن ملجم را با همه شكنجههايى كه خداوند آفريده است شكنجه داديم و به خدا سوگند كه صدايش در نيامد ، تا آنكه غلامى را كه عبد اللّه بن ابى رافع اندكى پيش از رحلت على خريده بود به حضور آوردند ، قضا را ابن ملجم هم آنجا بود ، على گفته بود اين چيزى جز خوك نيست و ما هم او را خوك مىگفتيم ، آن غلام كه نامش سعد بود گفت مرا با ابن ملجم آزاد بگذاريد ، و ناگاه از بينى ابن ملجم چنان گازى گرفت كه او چنان فريادى كشيد كه مثل آن نشنيده بوديم ، ما گفتيم او را با
--> بود اى فرزندان عبد المطلب مبادا شما را ببينم كه با شعار دادن كه اى واى امير مؤمنان كشته شده است به ريختن خون مسلمانان بپردازيد ، هان كه هيچكس جز قاتل من نبايد كشته شود ، اى حسن بنگر و توجه داشته باش ، هرگاه من از ضربت اين مرد در گذشتم ، او را ضربتى در برابر اين ضربت بزن و مبادا اندامهاى او را ببرى كه من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مىفرمود از پاره پاره كردن حتى نسبت به سگ گزنده بپرهيزيد . و چون على عليه السّلام در گذشت حسن عليه السّلام ابن ملجم را خواست و او را آوردند و چون آمد به حسن گفت آيا ممكن است اين پيشنهاد مرا بپذيرى ؟ به خدا سوگند من هيچ عهدى با خدا نبستهام مگر اينكه آن را انجام دادهام ، من كنار ركن حطيم با خدا پيمان بستم كه على و معاويه را بكشم يا در آن راه كشته شوم ، اينك اگر بخواهى مىتوانى مرا با معاويه واگذارى و من براى تو خدا را گواه مىگيرم كه اگر او را نكشم يا اينكه او را كشتم و زنده ماندم پيش تو برگردم و دست در دست تو بگذارم و تسليم فرمانت باشم ، حسن فرمود ، هرگز تا آتش دوزخ را ببينى و او را پيش آورد و كشت ، پس از آن مردم لاشه او را در بوريا پيچيدند و آتش زدند .