مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )

64

مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )

نمىرسد . گويى كه جانش در ميان طبقات آتش گاه پايين مىرود و گاه بالا مىآيد و شكم او پيوسته مىگويد : عِقْ عِقْ . « 1 » خوارزمى از ابو برزهء اسلمى يا يكى ديگر از صحابه نقل مىكند كه به يزيد گفت : من گواهى مىدهم كه رسول خدا ( ص ) دندان‌هاى او و برادرش حسن ( ع ) را مىبوسيد و مىگفت : اين دو پسر جوانان اهل بهشتند . خداوند قاتل او را بكشد و لعنت كند ؛ و برايش جهنّم را آماده ساخته و آن بد سرانجامى است . « 2 » ابن عباس گفت پيامبر ( ص ) چند روز پيش از وفاتش به سفر رفت . در بازگشت رنگش دگرگون و صورتش سرخ بود . آنگاه خطبه‌اى كوتاه و رسا ايراد كرد ، در حالى كه چشمانش غرق در اشك شده بود . حضرت فرمود : اى مردم ! من پس از خود دو چيز گران سنگ باقى مىگزارم : كتاب خداوند و خاندانم . سپس به گفتارش ادامه داد تا آنكه فرمود : بدانيد جبرئيل به من خبر داده است كه امّتم فرزندم ، حسين ( ع ) را در سرزمين كربلا به قتل مىرسانند . بدانيد ، تا پايان روزگار لعنت خداوند بر كسى باد كه او را مىكشد و خوار مىكند . « 3 » حديث ديگر به امّ فضل ، دختر حارث مربوط مىشود كه چون حسين ( ع ) را نزد پيامبر ( ص ) برد ، حضرت او را گرفت و گريست و از قتلش به او خبر داد ، تا آن جا كه مىگويد : آنگاه جبرئيل با كفى از خاك كه بوى مشك مىداد فرود آمد . خاك را به رسول خدا ( ص ) داد و گفت : اى حبيب خداوند اين خاك قبر فرزندت حسين ، پسر فاطمه ، است . گروهى از لعنت شدگان او را در زمين كربلا مىكشند . پيامبر ( ص ) فرمود : حبيبم ، جبرئيل ، آيا امّتى كه فرزند من و فرزند دخترم را بكشد ، رستگار هم مىشود ! جبرئيل گفت : نه . بلكه خداوند ميان آنها اختلاف مىافكند و تا پايان روزگار دل و زبانش دو گانه مىشود . تا آنجا كه گفت : آنگاه پيامبر ( ص ) آن كف خاك را كه فرشته برايش آورده بود ،

--> ( 1 ) . مقتل خوارزمى ، ج 2 ، ص 57 . ( 2 ) . همان ، ج 1 ، ص 164 ؛ و به نقل از آن ، احقاق الحق ، ج 11 ، ص 364 . ( 3 ) . مقتل خوارزمى ، ج 1 ، ص 164 ؛ و به نقل از آن ، احقاق الحق ، همانجا .