مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )

78

مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )

قيس به كوفه رفت . از آن سو عبيداللَّه بن زياد بر راهها مراقب و نگهبان گذاشته بود . هيچ كس بدون بازرسى نمىتوانست وارد شود . چون قيس به كوفه نزديك شد ، دشمن خداوند يعنى حصين بن نمير سكونى به او برخورد . چون قيس به وى نگريست گويى كه بر جان خويش بيمناك شد . از اين رو نامه را بيرون آورد و آن را پاره كرد . حصين به يارانش فرمان داد قيس را دستگير كردند و پاره‌هاى نامه را گرفتند و او را نزد عبيداللَّه بردند . عبيداللَّه گفت : تو كيستى ؟ گفت : مردى هستم از شيعيان اميرالمؤمنين حسين بن على رضى اللَّه عنه . گفت : نامه‌اى را كه همراه داشتى چرا پاره كردى ؟ گفت : از بيم آنكه مبادا تو از مضمونش آگاه گردى . گفت : نامه از چه كسى بود و براى چه كسى نوشته شده بود ؟ گفت : از حسين بن على براى گروهى از اهل كوفه بود كه من نام آنان را نمىدانم : ابن زياد به شدت خشمگين شد و گفت : به خدا سوگند ، هرگز از من جدا نخواهى شد ، تا كسانى را كه اين نامه برايشان نوشته شده است ، به من معرفى كنى ! يا آنكه بر منبر بالا روى و حسين و پدر و برادرش را دشنام دهى و از دستم برهى يا آنكه تو را پاره پاره مىكنم ! قيس گفت : من اين گروه را نمىشناسم ، ولى لعن بر حسين و پدر و برادرش را انجام خواهم داد . عبيداللَّه فرمان داد او را به مسجد بزرگ شهر بردند . سپس بالاى منبر رفت ؛ و مردم را آوردند تا اجتماع كنند و لعنت را بشنوند . قيس پس از آگاهى از اجتماع مردم برخاست و حمد و ثناى الهى را به جا آورد و سپس بر محمد و آل محمد درود ، و بر على و فرزندانش بسيار رحمت فرستاد . سپس عبيداللَّه زياد و پدرش و همهء ستمگران بنى اميه را ناسزا گفت و آنگاه مردم را به يارى حسين بن على ( ع ) فراخواند . چون اين خبر را براى عبيداللَّه بن زياد بردند ، قيس را از بالاى قصر بر زمين انداختند كه درگذشت - خدايش رحمت كند - . امام حسين ( ع ) از شنيدن اين خبر گريان شد و گفت : خداوندا ، براى ما و شيعيانمان در نزد خويش جايگاهى با كرامت قرار ده و در سراى رحمت خويش ميان ما