مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )
68
مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )
عبيداله در نزديكى كوفه فرود آمد تا شب هنگام وارد شهر شود ؛ و مردم شهر گمان كردند كه او حسين ( ع ) است . « 1 » او عمامه سياه بسته و نقاب زده بود . مردم كه با شنيدن خبر آمدن حسين ( ع ) منتظر قدوم ايشان بودند ، با ديدن عبيداله پنداشتند كه او حسين ( ع ) است . عبيداله بر هر گروهى كه مىگذشت بر او سلام مىكردند و مىگفتند : « اى فرزند رسول خدا ( ص ) خوش آمدى ، مقدمتان مبارك ! » « 2 » خوشحالى و خوش آمد گويى آنان به امام حسين ، او را ناراحت ساخت . چون در پناه تاريكى به شهر درآمد ، مردم گمان كردند كه او امام ( ع ) است . « زنى گفت : اللّه اكبر ، به خداى كعبه سوگند كه فرزند رسول خدا ( ص ) است ! مردم فرياد برآوردند و گفتند : ما بيش از چهل هزار تن با تو همراهيم ، جمعيّت چنان بر وى ازدحام كردند كه به گمان اين كه او حسين ( ع ) است ، دم مركبش را گرفتند . . . » « 3 » « عبيداللّه شبانه خود را به قصر رساند ؛ و گروهى از مردم نيز همراهش بودند كه شك نداشتند كه او حسين ( ع ) است . نعمان بن بشير در را بر روى او و نزديكانش بست . برخى همراهان عبيداللّه صدا زدند كه در را باز كند . نعمان به آنان نزديك شد و به گمان اين كه او حسين ( ع ) است ، گفت : تو را به خدا سوگند بازگرد . به خدا سوگند من امانتم را به تو نخواهم داد . من به جنگ با تو نيازى ندارم ، اما عبيداللّه سخن نمىگفت تا اين كه نزديكتر شد و نعمان نيز خود را به آستانه در نزديكتر كرد . آنگاه عبيداللّه گفت : در بگشاى ، خدا كارت را نگشايد ، كه شبت به درازا كشيد . يكى از كوفيان كه به هواى حسين ( ع ) به دنبالش آمده بود ، با شنيدن صداى عبيداللّه گفت : اى مردم به خداى يگانه سوگند كه او پسر مرجانه است !
--> ( 1 ) - در مثير الاحزان ( ص 30 ) آمده است : « تا آن كه شب فرا برسد و مردم نپندارند كه او حسين ( ع ) است . » ولى ما نقلى را كه مجلسى از مثيرالاحزان گرفته است مىپذيريم ( بحار ، ج 44 ، ص 340 ) و اين قول درستتر است . شبلنجى در نورالابصار ( ص 140 ) گويد : « چون عبيداله به كوفه نزديك شد ، شبانه و به طور ناشناس به شهر درآمد و مردم پنداشتند كه او حسين است . وى از سوى باديه و در لباس اهل حجاز به شهر درآمد . . . » ( 2 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 281 ؛ الارشاد ، ص 187 . ( 3 ) - مثيرالاحزان ، ص 30 .