مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )

48

مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )

هر منافقى بيماردل هست ، اما هر بيماردلى منافق نيست . « 1 » اين نظريه هنگامى درست است كه صحابىاى با ايمان كامل به اسلام درآمده و بيمارى دل او نيز ناشى از چند شهوت نفسانى مثل مقام‌پرستى زن‌بارگى يا مال‌دوستى باشد ؛ و هرگاه كه فرصتى براى ارضاء و اشباع اين شهوت‌ها پيش آيد آن را مغتنم بشمرد و به لذت خود برسد . اما پس از آن زير تأثير ايمانش ، دوباره به اسلام روى آورد و به انجام فرايض الهى بپردازد ، يا دست كم از قرار گرفتن اسلام در راه روشنى ، كه خدا و پيامبرش خواسته‌اند جلوگيرى نكند . اما همين صحابى كه با وجود اعتراف‌هاى مكرر به خطا ، جهالت و ناآشنايى خود با فقه اسلامى ، تا واپسين لحظه‌هاى زندگى ، در قضيه جانشينى بر همان شيوه‌اى كه خود پيش گرفته و نه آنچه خدا و پيامبر خواسته‌اند ، اصرار ورزد ، نه تنها در شمار افراد بيماردل قرار مىگيرد [ كه منافق نيز هست ] . علت اصلى چيز ديگرى است و از نوع شهوت‌هاى نفسانى كه با رسيدن به كام دل ، فرو مىنشيند نيست ؛ بلكه اعتقادى است پنهانى و نقشه‌اى از پيش طرح شده كه بر نافرمانى عمومى خدا و رسول او سرشته شده است . همان چيزى كه اين صحابى تا دم مرگ بر اجراى آن اصرار داشت . ابن‌اثير گويد : ابوبكر ، عثمان‌بن عفان را احضار و با او خلوت كرد تا فرمان عمر را بنويسد ، آن گاه گفت : « بنويس بسم الله الرحمن الرحيم ، اين عهدنامهء ابوبكر بن ابىقحافه به مسلمانان است ، اما بعد » ، در اين هنگام از هوش رفت ؛ و عثمان نوشت : « اما بعد ، من عمر بن خطاب را به خلافت بر شما گماردم و از خيرخواهى براى شما دريغ نكردم . » آن گاه ابوبكر به هوش آمد و گفت : برايم بخوان ؛ عثمان خواند . دراين حال ابوبكر تكبير سرداد و گفت : گمان مىكنم ، از اين كه من در اين بيهوشى بميرم و مردم دچار اختلاف شوند ترسيده‌اى ، گفت : آرى . گفت : خداوند از سوى اسلام و اهل اسلام به تو پاداش خير بدهد . « 2 » سبحان الله ! روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قصد داشت آخرين وصيتش را به امّت بنويسد تا از گمراهى و اختلافشان جلوگيرى كند ، اين احتياط و بيم از اختلاف كجا بود ؟ آيا عقل مىپذيرد كه رهبران اين حزب براى وضع امّت اسلامى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هم دلسوزتر بوده‌اند ؟ !

--> ( 1 ) - چنان كه از كتاب « معالم الفتن » نوشته سعيد ايوب دانسته مىشود ؛ ج 1 ، ص 57 - 66 ، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه . ( 2 ) - الكامل فى التاريخ ج 2 ، ص 425 و طبرى نيز در تاريخ خود آورده با اندكى تفاوت ، ج 2 ، 618 - 619 .