مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )

275

مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )

گرفت ؛ بيش از هر گناهى از قتل حجر بن عدى كندى و يارانش اندوهگين بود و مىگفت : « واى بر من از تو اى حجر » « 1 » و مىگفت : « من با پسر عدى روزى بلند خواهم داشت . » « 2 » معاويه در پايان عمر احساس مىكرد كه مردم از او خسته شده و به تنگ آمده‌اند . نقل شده است ، پيش از بيمارى طى يك سخنرانى گفت : من چونان زراعتى دروشده هستم . روزگار فرمانروايى من بر شما چنان به درازا كشيده است كه من و شما خسته شده‌ايم و هر دو آرزوى جدايى را داريم . وى همچنين اندكى پيش از مرگش فهميده بود كه چون رفتن او به سراى مكافات و سرنوشت سياهش نزديك است ، مردم از او بد مىگويند . در اين باره نقل شده است : هنگامى كه معاويه زمينگير شد و مردم در گفت گوهايشان آن را نشان مرگ وى تلقى مىكردند ، به نزديكانش گفت : چشم‌هايم را سرمه بكشيد و سرم را روغن بماليد ، چنين كردند و چهره‌اش را با روغن براق نمودند . سپس برايش بسترى آماده كردند و او نشست و گفت : مرا تكيه دهيد و سپس گفت : به مردم اجازه بدهيد بيايند و ايستاده بر من سلام كنند ؛ و هيچ كس حق نشستن ندارد . مردم مىآمدند و سلام مىكردند و چون او را سرمه كشيده و روغن ماليده مىديدند ، با خود مىگفتند : مردم فكر مىكنند كه او مردنى است در حالى كه از همه سالم‌تر است . هنگامى كه مردم از پيش او رفتند گفت : و تجلدى للشامتين أريهم * أنى لريب الدهر لا أتضعضع وَ إِذ المنية أنشبت اظفارها * ألفيت كل تميمة لا تنفع شكيبايى من در برابر ملامت‌گران از آن روست ؛ تا به ايشان نشان دهم كه از مصايب و گرفتارى روزگار متزلزل نمىشوم . و آن گاه كه مرگ چنگال خود را در كالبد كسى فرو برد ؛ خواهى ديد كه هيچ افسونى سود نخواهد داشت . گويند او به بيمارى سل دچار بود و در همان روز مرد . « 3 » معاويه در نيمه ماه رجب هلاك شد . اول رجب و هشت روز مانده از رجب نيز گفته

--> ( 1 ) - الفتنة الكبرى ، ج 2 ، ص 244 . ( 2 ) - الكامل فى التاريخ ، ج 4 ، ص 5 . ( 3 ) - تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 240 - 241 .