كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )

69

زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )

مىكردند . آنها در اين رابطه سعى داشتند يهوديان را در مقابل مسيحيت قرار دهند . به همين دليل در سال 510 ميلادى پادشاه عربستان جنوبى ذونواس پس از يهودى شدن خود را ذونواس « 1 » ، به معناى قفل آويزان ، ناميد . اما سودآورى اين معامله براى ايرانيان پس از آنكه در سال 525 اين پادشاهى يهودى به تصرف روميان درآمد پايان يافت . گفته‌اند پادشاه جوان عرب پس از شكست از روميان سوار بر اسب خود به دريا زد و آنقدر پيش رفت تا خود و اسبش در افق آب‌ها ناپديد گرديدند . عربستان جنوبى ايالتى از حبشه گرديد ولى مردمان آن دائما از ايرانيان براى آزادى يارى مىطلبيدند . بالاخره خسروپرويز ( پادشاه ساسانى ) به منطقه لشگركشى نموده و از آن به بعد پادشاهى عربستان جنوبى بخشى از قلمرو امپراطورى ايران گرديد . در اين زمان نسطورى « 2 » ( دو ذاتى بودن مسيح ) ، كه بر اين باور بود كه مسيح فقط داراى دو شخصيت وجودى است ، يكى بشرى و ديگرى خدائى ، و توسط ايران نيز تقويت مىشد ، به عنوان مذهب رسمى اين ناحيه اعلام گرديد . اعراب بدوى صحرانشين نجد و حجاز ، هميشه هم‌نژادان جنوبى خود را با ديده احترام و افتخار نگاه مىكردند و سقوط آنها به دست روميان را يك فاجعه مىدانستند . با توجه به اين وقايع ، اديان يهودى و مسيحى ، هر دو نزد اين اعراب بدوى بى رنگ‌تر شده و به آنها با ديده شك و بددلى مىنگريستند . اين بىاعتمادى زمانى بيشتر قوت گرفت كه آنها احساس كردند اين اديان وسيله‌اى براى حفظ سرحدات دو امپراطورى در مقابله با هجوم اعراب صحراگرد شمالى ، ساراكن‌ها « 3 » ، به سرزمين‌هاى حاصلخيز حاشيه شمالى گرديده‌اند . هر دو امپراطورى ، از اين قبائل عرب كه به مسيحيت بخصوصى گرويده بودند ، سوءاستفاده مىكردند . امپراطورى روم با ساختن كليسا و دير در اين مناطق ، اعراب را به قبول مسيحيت اصلى ( رومى ) تشويق مىكرد . سرانجام قبيله غسّان « 4 » ، كه در مرز روم شرقى قرار گرفته بود ، به مذهب مونوفيزيت « 5 » گرويده و در رديف هم‌پيمانان روم شرقى قرار گرفت . اينها

--> ( 1 ) - Dhu Nuwas ( 2 ) - Nestorianism ( 3 ) - Saracens ( 4 ) - Ghassan ( 5 ) - Monophysite ؛ اين عده معتقدند كه مسيح فقط داراى يك ذات است .