كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )
320
زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )
با همان شرايطى كه با قبائل يهود برقرار نموده بود . به هرحال ، او زيد و جعفر را همراه با سپاه بزرگى متشكل از 3000 نفر به مرز سوريه اعزام داشت . اين لشگركشى در پردهاى از ابهام باقى مانده و اخبار دقيقى از آن در دست نيست . به نظر مىرسد كه پس از حركت ، سپاهيان اسلام متوجه شدند كه هراكليوس با 10000 سپاهى در همان نزديكىها است . آنها در دهكده موته ، در نزديكى درياى سرخ ، محل فعلى اردن ، از سوى شاخهاى از سپاه هراكليوس مورد حمله قرار گرفتند . زيد ، جعفر و ده مسلمان ديگر كشته شدند و خالد تصميم گرفت كه سپاه را به مدينه بازگرداند . زمانى كه محمد ( ص ) خبر كشته شدن زيد و جعفر را شنيد ، مستقيما به نزد خانواده آن دو نفر رفت . اسماء همسر جعفر چنين به خاطر مىآورد : من مشغول پختن نان بودم كه پيامبر وارد شد ، از غمى كه بر چهره داشت فهميدم كه خبر ناخوشايندى را به همراه دارد . محمد ( ص ) پسران جعفر را نزد خود خواست و آنها را در آغوش گرفته و هر سه باهم گريستند . با ديدن اين منظره اسماء به رسم زنان عرب بناى شيون را گذارد كه ساير زنان او را از آنجا دور كردند . زمانى كه محمد ( ص ) آنجا را ترك مىكرد سفارش نمود تا سايرين از خانواده جعفر مواظبت نمايند و آنها نيز تا چند روز براى آنان غذا مىآوردند . در راه بازگشت به مسجد ، دختر كوچك زيد او را ديده و خود را به آغوش او انداخت . محمد ( ص ) او را در آغوش گرفته و هقهقكنان او را نوازش مىنمود . به درستى مشخص نيست كه چرا خالد دستور به بازگشت سپاه داد ، زيرا صدمه چندانى به مسلمانان وارد نشده بود . اما هنگام ورود به مدينه آنچنان خسته و درمانده به نظر مىرسيدند كه محمد ( ص ) ناچار شد آنها را تحت حمايت قدرت معنوى خود قرار دهد . در حدود يك ماه بعد ، افتخار و پيروزى به سپاه اسلام بازگشت ، وقتى كه عمرو بن عاص با لشگركشى به مرزهاى سوريه به تارومار كردن قبائلى پرداخت كه آن حدود را ناامن ساخته بودند . اما در اين سال رويداد خوشى نيز براى محمد ( ص ) به وقوع پيوست . گفته مىشود كه مقوقس ، پادشاه مصر ، يك برده دختر مصرى بسيار زيبا با موهاى مجعد