كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )

271

زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )

ضعيف‌تر را بيرون خواهد راند . 51 يكى از انصار گزارش اين سخنرانى را به محمد ( ص ) داد . عمر بلافاصله دست به شمشير برد . اما محمد ( ص ) به آرامى گفت : به او ( ابن ابىّ ) بگوئيد كه محمد ( ص ) ياران خود را نخواهد كشت و بلافاصله دستور حركت سپاه را صادر نمود . او دستور داد كه سپاه شبانه‌روز حركت را ادامه دهد تا هرچه سريعتر به مدينه برسد ، حتى در گرم‌ترين وقت روز ، كارى كه قبلا هرگز انجام نداده بود . در طول راه تا مدينه سوره 63 ( منافقين ) نازل گرديد ، اما محمد ( ص ) آن را تا رسيدن به مدينه آشكار نساخت . در بين راه در يكى از نقاطى كه لشگر براى مدت كوتاهى به استراحت مىپرداخت ، عايشه براى قضاى حاجت از كاروان جدا شد . پس از مراجعت متوجه شد كه دستبند خود را گم كرده است ، پس سريعا به محلى كه فكر مىكرد در آنجا افتاده است برگشت . در اين مدت كاروان به حركت درآمد و نگهبانان با تصور اينكه او در درون كجاوه كه با پرده پوشانيده مىشد نشسته است شتر او را هم همراه خود بردند . هنگامى كه او بازگشت اثرى از كاروان برجاى نبود . چندان نگران نشد ، چون مىدانست كه غيبت او به زودى آشكار خواهد شد و بلافاصله در پى او خواهند آمد . در اين موقع صفوان بن معطّل ، مرد جوانى كه از بقيه كاروان عقب مانده بود ، از راه رسيد و چون قبل از صدور قانون حجاب بود عايشه را شناخت . عايشه نيز بلافاصله با حجاب خود را پوشانيده و از او خواست تا او را بر شتر خود سوار كرده و سريع‌تر به كاروان برساند . غيبت او هنوز آشكار نشده بود ، به همين دليل هنگامى كه او سوار بر شتر صفوان به كاروان رسيد ، دهان‌ها شروع به زمزمه نمودند . منافقين آماده بودند كه از اين مسأله رسوائى بزرگى بسازند ، تا بدين وسيله از نفرت قبيلگى عليه مهاجرين سوء استفاده نمايند ، زيرا آنان را مسبب تمامى اين خون‌ريزىها و ناراحتىها مىديدند . شاعر معروف مدينه ، حسّان بن ثابت ، كه صميمانه از كوشش پيامبر ( ص ) پس از هجرت پشتيبانى مىنمود ، ناگهان شروع به سرودن ابياتى در ستايش بت‌ها نموده و خود را به كسى كه در مدينه به وسيله دريائى از پناهندگان احاطه گرديده تشبيه نمود . حتى بعضى از مهاجرين هم در بىگناهى عايشه شك نمودند ، از جمله دختر عمويش مسطح و حمنه بنت جحش ، خواهر زينب ، كه به نمايندگى از خواهرش شديدا به عايشه حسودى مىنمود ، زيرا