كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )
245
زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )
شرمسارى سكوت اختيار كرد . زمانى كه عمر براى شكايت از دوست و همراهانش كه حاضر به ازدواج با دختر او نشده بودند نزد محمد ( ص ) رفت ، در نهايت تعجب ديد محمد ( ص ) خود را به عنوان داماد آينده به او پيشنهاد كرد . ابو بكر نيز سوء تفاهم پيش آمده با عمر را با اين دليل كه از قصد محمد ( ص ) آگاه بوده بر طرف نمود . مراسم عروسى در اوايل سال 625 برپا گرديد . بدين ترتيب محمد ( ص ) روابط سياسى خود را با دو تن از نزديكترين يارانش محكم و استوارتر نموده بود . او حالا داماد هر دوى آنان بود . عايشه از ورود حفصه بسيار خوشحال بود . اگرچه او نسبت به همسران بعدى پيامبر حسودى مىنمود ولى در اين مورد با توجه به رفاقت و دوستى بسيار نزديك پدرانشان مىتوانست دوستى آنان محكم و استوار گردد . از آنجا كه عايشه هنوز خيلى جوان بود ، به نظر مىرسد حفصه در مسائل مختلف رهبرى او را به عهده داشته است . آنها با سوده نيز روابط متعادلى را برقرار نمودند ، ولى نهايتا به علت جوان بودن از دست انداختن و شوخى با او لذت مىبردند . يكروز تصميم گرفتند او را به بازى بگيرند . به او گفتند دجال ، جانور دروغينى كه حالت افسانهاى براى مسلمين داشت ، ظهور كرده است . سوده كه به شدت ترسيده بود به درون تنور آشپزخانه براى فرار از دست اين موجود وحشتناك پناه برد . دو دختر شاداب و شيطان بلافاصله پيش محمد ( ص ) رفته و داستان را با خنده براى او تعريف كردند و بلافاصله براى نجات سوده به آشپزخانه بازگشتند . سوده خاكآلود بيرون آمد و از اينكه شنيد دجال ظهور نكرده بسيار خوشحال شد و گفت : خوشحالم از اينكه اين غول وحشتناك به دو خواهر عزيزم كه همسران پيامبر هستند نتوانسته آسيبى برساند . ولى زندگى هميشه هم براى همسران جوان سرگرمكننده نبود . يك روز عايشه كه هنوز در سنين نوجوانى بود توسط محمد ( ص ) براى نگهبانى يك اسير گمارده شد . عايشه سرگرم كارى بود كه اسير فرار كرد . همينكه محمد ( ص ) از فرار اسير باخبر شد عايشه را نزد خود خواند و با عصبانيت بر او فرياد كشيد : « خداوند دستان تو را ببرد » . و به سرعت به تعقيب فرارى پرداخت . پس از دستگيرى زندانى با او به منزل برگشت و در كمال تعجب ديد كه عايشه به دستانش مات شده و از جايش