كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )

161

زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )

از يكديگر بود . براى مثال ، سهيل بن عمر ، پسر بزرگش عبد اللّه ، دو دختر و شوهران آنها ، سه برادر ، پسر خاله و خواهر ناتنى خود سوده ، را به دليل مسلمان شدن از دست داده بود . حال ديگر اينچنين به نظر مىرسيد كه محمد ( ص ) طائفه خود را از ميان نسل جوان ناراضى از خانواده خود تشكيل داده است . مخالفين او ، پيام سياسى حركت محمد ( ص ) را پيش از خود او دريافت كرده بودند . قرآن بر عدم تشكيل يك سازمان سياسى در مكه پافشارى مىنمود ، اما مردى كه ادعاى دريافت وحى از خداوند ( اللّه ) را دارد تا كى مىتواند رهبرى متعصبين جاهل را قبول نمايد ؟ بعضى از دشمنان متعصب بر اين باور بودند كه اين جنگ فقط يك برنده مىتواند داشته باشد و مصالحه در اين باب معنائى ندارد . ابو جهل و عمر جوان ( برادرزاده او ) در زمره اين دشمنان بودند . ولى هنوز هم كارى از آنان ساخته نبود . تا زمانى كه محمد ( ص ) پشتيبانى ابو طالب را داشت كسى نمىتوانست او را بكشد ، مگر آنكه تمامى قبيله هاشم و آل مطلّب را با هم متحد و قانع سازد كه يكى از افراد قبيله خود را بكشند . بنابراين ابتدا آنها تصميم به تحريم اقتصادى و اجتماعى گرفتند . آنها بدون هيچ واهمه‌اى با خشونت به بردگان و مسلمانان فقير حمله مىكردند ، ولى در مورد محمد ( ص ) كه از حمايت كافى برخوردار بود بايد روش‌هاى سنجيده‌ترى را به كار مىگرفتند . ابن اسحاق درباره سياست كلى ابو جهل چنين مىگويد : « وقتى مردى از طبقه ممتاز اجتماعى به اسلام مىگرويد و داراى بستگانى بود كه مىتوانستند از او حمايت كند ابو جهل به نصيحت پرداخته و با لحن تند و احساساتى به او گوشزد مىكرد : « تو دين پدرت را زير پا گذاشته‌اى درحالىكه پدرت از تو بسيار بهتر و كامل‌تر بود . ما تو را به عنوان فردى تهى مغز و احمق معرفى كرده و آبروى تو را خواهيم ريخت » . اگر فرد مسلمان تاجر بود ابو جهل مىگفت : « ما تو را و كالاى تو را تحريم خواهيم كرد تا جائى كه به گدائى تن در دهى » . اگر فردى از طبقه معمولى بود كه اهميت اجتماعى نداشت ابو جهل او را كتك زده و بقيه را هم عليه او مىشوراند . 22 كسانى كه بيش از همه رنج مىبردند بردگان بودند كه هيچگونه حمايت قبيله‌اى نداشتند . أميّه ، رئيس طائفه جمح ، غلام حبشى خود ( بلال ) را در گرم‌ترين ساعت روز در مقابل آفتاب به بند مىكشيد و سنگى بزرگ بر سينه او مىگذاشت . بلال مأيوس نشده و به وحدانيت خداوند اقرار كرده و فرياد مىزد « أحد ، أحد » و طنين