كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )

99

زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )

زيرا با دو عموى همسن و سال خود عباس و حمزه كه حاصل ازدواج آخر عبد المطلب بودند همبازى شد . عبد المطلب بسيار پير و فرسوده گرديده بود و دوست داشت تا رختخواب او را در سايه خانه كعبه بياندازند ، زيرا مرگ خود را بسيار نزديك مىديد . محمد ( ص ) نيز هميشه از اين فرصت استفاده كرده و به كنار او خزيده و از او مىخواست كه پشت او را نوازش كند . سرانجام عبد المطلب نيز در هشت سالگى محمد ( ص ) از دنيا رفت ، و كودك تنها به خانه عمويش ابو طالب ، كه حالا رئيس بنى هاشم گرديده بود ، انتقال يافت ؛ در آنجا به همراه پسر عموهايش عقيل و طالب زندگى جديد خود را شروع نمود . ابو طالب مرد بسيار خوبى بود و عليرغم ناگوارىهاى موجود در مكه بسيار مورد احترام ديگران قرار داشت . با اينكه در وضعيت مالى خوبى به سر نمىبرد از هيچگونه خدمتى به محمد ( ص ) دريغ نمىكرد . يكى از سال‌ها به محمد ( ص ) اجازه داد كه او را در يك سفر تجارى به سوريه ببرد . وقتى به نزديكى بصره رسيدند ، در كمال تعجب قريش ، راهبى بنام بحيرا با عجله نزد آنان آمد و آنها را به نهار دعوت كرد . او در صومعه‌اى بر سر راه كاروانان زندگى مىكرد و معمولا توجهى به عبور آنان نداشت . اما ، بنابر روايت ، اين بار از دور بر سر اين كاروان نورى ديده بود ، كه آن را علامت حضور پيامبر جديدى در اين كاروان مىديد ، همان پيامبرى كه مسيح وعده ظهورش را داده بود . اين داستان معادل داستان گم شدن مسيح در كودكى و در درون معبد است ، ولى نشان‌دهنده اين واقعيت است كه مسيحيان تا چه حدّ نسبت به تاريخ اوليه اسلام بىخبر و نادان هستند ، زيرا آنها اين راهب را با بحيراى ديگرى از كليساى سورى در جنوب عربستان اشتباه گرفته‌اند ، و معتقدند كه بحيراى دوم محمد ( ص ) را ملاقات نموده است ، و او بوده است كه روش مقابله با مسيحيت ، و بنيان‌گذارى دين محمدى ، را به او آموخته است . از آنجا كه محمد ( ص ) جوان‌ترين فرد همراه كاروان بود ، او را به نگهبانى شتران گماردند و بقيه به داخل رفتند . بحيرا همه را به دقت نگاه كرد و گفت : آيا كس ديگرى همراه شما هست ؟ افراد قريش ، شرمسار از اينكه نوه عبد المطلب را همچون يك برده در بيرون براى نگهبانى گذارده‌اند او را به داخل دعوت كردند . بحيرا او را به كنارى كشيد و گفت : به اللّه ، لات و عزّى قسم بخور كه هرچه مىپرسم راست