كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )

98

زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )

ذويب برويد . با اين وجود ، هنگام بازگشت درحالىكه شتران آنان گرسنه باز مىگرديدند ، سينه‌هاى شتر من پر از شير بود » . 9 حليمه ديگر نمىخواست كه محمد ( ص ) را به هيچ‌وجه از خود جدا سازد و از آمنه تقاضا مىكرد كه مدت بيشترى او را با خود نگه دارد . اما ناگهان واقعه‌اى عجيب و باورنكردنى فكر او را عوض كرد . يك روز برادر هم‌شير ( رضاعى ) محمد ( ص ) دوان دوان به چادر آمد و گفت : « مادر الآن دو مرد سفيدپوش راه را بر محمد ( ص ) بسته و شكم او را دريدند . » حليمه مىگويد : « من به سرعت خود را به محمد ( ص ) رساندم . دو مرد سفيدپوش قلب او را درآورده و در برف شستشو مىدادند . سپس بدن او را از زمين بلند كرده و بر روى ترازوئى گذاشتند و يكى از آنها گفت : اگر همه اعراب را در يك كفه ترازو بگذاريم باز هم او ( محمد ) به تنهائى سنگين‌تر است . سپس يكى از آنها پيشانى او را بوسيد و گفت : اى محبوب خداوند ، تو هيچگاه ترسان نخواهى بود و اگر بدانى خداوند تو را براى چه هدفى آماده مىنمايد هميشه شادمان خواهى بود . » 10 اين داستان نيز مانند همه افسانه‌هاى دينى « 1 » ساير ملل ، يك هدف را بازگو مىكند : تجسم پاك و الهى بودن يك جسم براى آمادگى دريافت الهامات خداوند . بعضى از تاريخ نويسان مسلمان اين حادثه را مربوط به شب عروج ( سفر آسمانى محمد ) ، كه در فصل هفتم از آن بحث خواهيم كرد ، مىدانند كه در هر صورت بيانگر اعتقاد عميق مسلمانان به اين واقعه است . اما حليمه و شوهر بدبخت او كه چيزى از اين ماجرا نمىفهميدند بلافاصله محمد ( ص ) را به مكه بازگرداندند . آنها مىترسيدند كه ماجرا برملا شود . اما آمنه هر دو را آرام كرد و گفت : اين نوزاد استثنائى است و آينده درخشانى در انتظار اوست . سپس محمد ( ص ) را نزد خود در مكه نگاه داشت ، ولى وقتى محمد ( ص ) شش ساله شد او نيز از دنيا رفت ، و محمد ( ص ) براى بار دوم يتيم گرديد . محمد ( ص ) به خانه پدربزرگ خود عبد المطلب نقل مكان كرد ، جائى كه براى او بسيار شوق‌انگيز بود ،

--> ( 1 ) - مؤلف محترمه همه اين امور غيرعادى را به عنوان نماد يا افسانه تلقى مىكند ، درحالىكه وقوع اين گونه امور براى چنين شخصيت‌هايى امكان‌پذير است ، چه آنكه قرآن و ساير كتب آسمانى وقوع امورى از اين‌گونه را نسبت به پيامبران الهى تأييد مىكنند .