كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )

97

زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )

عرب تبديل خواهد شد . عبد المطلب با شوق و شعف فراوان نوزاد پسر را براى شكرگزارى و طواف به كعبه برد . به خود او هم درباره آينده محمد ( ص ) بشارت داده بودند : كاهنى به او گفته بود : شبى در خواب ديدم كه درختى از پشت اين نوزاد رشد نموده و شاخه و برگ آن تا آسمان‌ها بالا رفته است ؛ شاخه‌هاى اين درخت غرق نور بود و من مىديدم كه اعراب و ايرانيان اين شاخه‌هاى نورانى را پرستش مىكنند . در اين دوره رسم بود كه نوزادان را پس از تولد به خانواده‌اى از اعراب صحراگرد ( چادرنشين ) مىسپردند تا به نوزاد شير داده و او را بزرگ نمايند . اين در حقيقت راه درآمدى براى اعراب چادرنشين بود . اما پس از تولد محمد ( ص ) ، گوئى به علت فقر مادرش آمنه ، هيچ كس حاضر به قبول فرزند خواندگى اين نوزاد نگرديد . اين سال ( تولد محمد ) بخصوص سال بسيار بدى براى اعراب بود و آنها از قحطى چندين ساله رنج مىبردند . قبيله بنى سعد نيز در مشقت فوق العاده‌اى به سر مىبردند ؛ يكى از اعضاء اين قبيله ( حليمه دختر ابو ذويب ) چون نوزاد ديگرى براى شيردهى نيافت تصميم گرفت محمد ( ص ) را قبول كند . اما حليمه به قدرى ضعيف و رنجور بود كه حتى به فرزند خود هم نمىتوانست شير بدهد ؛ شير شتران در اثر خشكسالى خشك شده بود و حتى الاغى كه با آن به مكه مىرفت تنها يك پاى سالم داشت . ولى آنچه بعد از گرفتن نوزاد اتفاق افتاد بدين قرار بود . او نقل مىكند : « من او ( محمد ) را همراه با خود به چادر بردم ، همين‌كه او را به سينه فشردم پستان‌هايم آن‌چنان از شير پر شد كه او را كاملا سير نمود و او به خواب رفت . من نه تنها او را شير دادم ، بلكه پسر خود ( برادر ناخوانده ) را نيز از شير سير كرده و خواباندم . شوهرم برخواست و سراغ ماده شتر رفت . حيرت‌زده سينه‌هاى او را نيز پر از شير ديد . من و او به قدرى از شير شتر نوشيدم كه پس از مدت‌ها شبى را بدون گرسنگى به خواب رفتيم . فردا صبح او رو به من كرد و گفت : ميدانى حليمه ، تو كودك مقدسى را به فرزندى قبول كرده‌اى ، و من گفتم به اميد « اللّه » همينطور است . سپس سوار بر الاغ ماده خود شدم و در حالى كه محمد ( ص ) را در بغل داشتم ، همراه سايرين به صحرا رفتيم . در راه ماده الاغ آن چنان سريع مىدويد كه ديگران از من عقب ماندند و فرياد مىزدند كه حليمه آيا اين همان الاغ ديروزى نيست ؟ گفتم چرا . گفتند به « اللّه » كه چيز غريبى اتفاق افتاده است . سپس ما به محدوده قبيله « بنى سعد » رسيديم و من تا آن زمان آن‌جا را آن‌چنان وامانده و خشك نديده بودم . پس از آن هر زمان كه موقع شيردادن محمد ( ص ) مىرسيد پستان‌هاى من پر از شير بود ، به طورى كه براى شير دادن هر دوى آنان كمبودى احساس نمىكردم . شتر ماده‌ام نيز آن‌چنان شير مىداد كه براى غذاى خود و شوهرم نگرانى نداشتم . همسايگان با تعجب شتر مرا نشان مىدادند و به شتربانان خود مىگفتند همراه شتر دختر ابو